ابراهيم گفت در كتب تواريخ مسطورستكه نوبتى خوانسالار كسرى طعام پيش او مىگذاشت ناگاه قطرهاى آش از آنكاسه بر كسرى ريخت در غضب رفته بسياست او حكم كرد خوانسالار چون ديد كه كشته خواهد شد كاسه آش را بر سر كسرى ريخت كسرى از آنجرأت متعجب شده از سبب آنحركت سؤال نمود خوان سالار جوابداد كه اينعمل بجهة آن كردم تا مردم ترا ظالم و مخطى نخوانند و نگويند كه باندك جرمى خدمتكار قديم را سياست فرمود اگرچه اول بخطا بود اين نوبت بعمد كاسه بر سر تو ريختم تا اضافه خطا به من كنند نه بپادشاه كسرى را اينسخن خوشآمده قلم عفو بر جرائد جرايم او كشيده و بنده مىگويم كه جرم من بيش از اين نيست كه استاد و مخدوم خود را از سخنى كه شنيده بودم آگاه گردانيدم و بر من ملامتى نباشد چه سر خليفه را فاش نكردم و او با من رازى نگفته عبد العزيز كه بكشف سر خليفه پرداخت بسزاى خود رسيد و چون هشام اينسخنرا بسمع مأمون رسانيد مأمون او را امان داده از فطنت عالى او تعجب نمود
حكايت : آوردهاند كه يمين الدوله محمود غزنوى مدتى بود كه مفتون حركات شيرين خواهر اياز گشته
و اراده داشت كه آنزيبا شمايلرا به عقد نكاح در كنار كشد ليكن ميانديشيد كه ميان سلاطين جهان و امرا و اعيان او را بر اينحركت سرزنش نمايند ابو نصر سكانى گويد شبى در خدمت سلطان بودم چون مجلس خالى شد سلطان پاى دراز كرده گفت پاى مرا بمال يقين من شد كه ميخواهد با من رازى گويد در اثناى آنكه بدلك اشتغال داشتم فرمود كه حكماء گفتهاند كه راز خود را از سه طايفه پوشيده نبايد داشت اول طبيبى حاذق دويم از ناصحى مشفق سوم از خدمتكارى عاقل و من مدتيست ارادهء آندارم كه خواهر اياز را در حبالهء نكاح آورم اما ميانديشم كه ملوك اطراف و اجله و اشراف مرا بسخافت رأى و ركاكت تدبير منسوب سازند تو در اينمعنى چه صواب مىبينى آيا هيچ تاريخى به نظر تو رسيده است كه پادشاه بندهزادگان خود را نكاح كرده باشد گفتم امثال اينقصه بسيار بوده از آن جمله آل سامان موالى خود را نكاح كردهاند ديگر آنكه قباد دختر دهقانى نكاح كرده بحرم برد نوشيروان از او متولد شد و بهرام گور دختر گازريرازن كرده پرسيد كه اين قصه چگونه بوده است گفتم نوبتى بهرام گور به شكار رفته از عقب آهوئى اسب برانگيخت و از سپاه دور افتاده در اين اثنا بقريه رسيده عطش بر او استيلا يافت و در آن نواحى آبگيرى ديد كه