تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 567

مساهمون:

ص٥٦٧
كازرى بر كنار آن آبگير جامه ميشست و دو زن بمدد او اشتغال مىنمودند پادشاه نزد ايشان رفته آب طلبيد گازر برخاست و خدمت كرد و زن خود را فرمود كه ايزن ملكرا آب ده زن قدحى آب پيش آورد بهرام قدح از دست او گرفته در رخسار او نظر كرد نازنين دخترى ديد كه خور از رشك جمالش در نقاب احتجاب بود بهرام جام از دست او گرفته نوش كرده بگازر خطاب فرمود كه امروز ما مهمان توايم گازر گفت اگر پادشاه به چشم تر و نان خشك قناعت فرمايد آنچه دست مكنت ما به آن رسد حاضر سازيم آنگاه جامها را كنار آب گسترده بهرام بر آن نشست و گازر بده رفته بره شير مست با صراحى شراب به خدمت آورده و صراحى و پياله به دختر داده گفت پادشاهرا شراب ده دختر ساغرى از آنباده كه شاعر در وصف او گويد :
خورشيد از شعاعش بر اوج منكسف * ناهيد از نسيمش افتاده در خمار گوئى جمال ساقى از عكس نور او * دريست درنشانده بياقوت آبدار
و چون ساغر از دست او بگرفت دختر دست پادشاهرا بوسه داد بهرام گفت ايدختر جاى بوسه لبست نه دست و تا لب بر لب ننهى لذت بجان نرسد دختر گفت هنوز وقت آن نرسيده چه كار بنوبتست بهرامرا لطافت ديدار و سلامت گفتار آن نازنين بىآرام كرده آرزوى مواصلت وى از خاطرش سربرزد در اين گفتگو بودند كه خواص و امراء از عقب رسيدند بهرام با دختر گفت كه خود را از اينجماعت بپوش دختر مقنعه بر سر افكنده بهرام فرمود تا عمارى ترتيب كردند دختر را در او نشاند و كازر و زنشرا سوار كرده به شهر بردند بهرام دختر را بنكاح درآورده بحرم فرستاد چونسلطانمحمود اينحكايترا استماع نمود خرم و مسرور گرديده گفت اى ابو نصر مرا از رنج فراق رهانيدى و بحرم وصال رسانيدى و بعداز دو روز خواهر اياز را در عقد زوجيت درآورد .

فصل ششم از جزو پنجم در فوايد امانت كه شيمهء مرضيه سالكان مسالك حقيقت است

آورده‌اند كه تاجرى هميشه به سفر چين ميرفت نوبتى در بصره كشتيها مهيا ساخته متوجهء آنولايت بود روزى بر ساحل بحر نشسته بود و هركس كه اندك بضاعتى داشت نزد او ميآورد تا بواسطه سلامتى راه بامانت بچين برده به جهت صاحب بفروشد و متاع آنجا خريدارى نموده بياورد ناگاه پيرى آمده يكخروار بسته آورد گفت ايخواجه
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 567 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )