تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 565

مساهمون:

ص٥٦٥
آنوقت كه مامون بغزاى روم رفته روزى در اثناى راه سوارى عجيب‌نامى را كه از امراى معتبر او بود مخاطب ساخته گفت پيش آى تا با تو اسب بتازيم چه اسب تو در نظر من خوب ميآيد ميخواهم كه تك اسب را ملاحظه نمايم و چون در وقت اسب تاختن از ميان سپاه دور شدند مامون با او گفت اى عجيب غرض من از اين اسب تاختن آن بود كه خواستم با تو رازى در ميان نهم بدانكه من از معتصم انديشناكم بايد كه پيوسته بمراقبت و محافظت من بپردازى و لحظهء از من غافل نباشى آنمردك نادان على الفور نزد معتصم رفته اين سخن را بيان نمود چه تصور نمود كه او اثبات حقى مىكند تا چون معتصم بر مسند خلافت نشيند در حق او احسان و اصطناع نمايد و معتصم اين سخن شنيده به احتياط تمام سلوك ميكرد و بعداز مامون چون بر مسند خلافت نشست فرمود تا عجيب را بر دار كردند عجيب گفت اى امير از من چه گناه صادر شده گفت اينكه راز برادرم را فاش كردى

حكايت : چون مامون قصد قتل فضل بن سهل نمود

اين سخن را با پنج نفر از معتمدان خود كه رازدار او بودند بازگفت عبد العزيز طائى و موسى بن نصر اديب و على بن سعيد و خلف بن نصر و صباح خادم با ايشان وصيت كرد كه محافظت آن سر نموده با هيچكس نگويند روز ديگر اين سخن بفضل رسيده نامهء عتاب‌آميز در آنباب بمامون نوشته مأمون معذرت خواست بتكذيب آن خبر فضل را تسكين داد و بعداز قتل فضل در سرخس مامون خواست تا معلوم كند كه از آن پنجنفر كدام‌يك بافشاى آن راز پرداخته‌اند چندانكه جهد كرد سررشتهء آن به دستش نيامد لاجرم هرپنج نفر را بقتل آورد و بعداز قتل ايشان معلومش شد كه عبد العزيز طائى اين سخن را نزد دبير خود ابراهيم بن عباس گفته بوده و ابراهيم آن سخن را بفضل رسانيده مامون قصد قتل ابراهيم كرد ابراهيم مختفى شده بعداز مدتى كه بكنج انزوا بسر برده پناه بخطيب بغداد هشام برد و خطيب در خدمت مامون قرب تمام داشت ابراهيم از او التماس كرده تا ويرا نزد خليفه شفاعت كند هشام سخن ابراهيم را با مامون گفت و زبان بتشفع برگشود اما مقبول نيفتاد روز ديگر ابراهيم از هشام سؤال كرد كه حال مرا عرض كردى گفت بلى امير فرمود كه انشاد حاصل گردد ابراهيم گفت دانستم كه حال چيست اما التماس دارم كه اينحكايت بسمع امير رسانى بعداز آن بهرچه حكم شود گردن رضا نهادم هشام قبول نمود