اكنون شنيدهام كه مهم او عالى گرديده لاجرم احرام ملازمت او بستهام باشد كه حق صحبت قديم را رعايت نموده در باب من انعامى نمايد چون اين سخن از آن پير شنيدم گفتم ايشيخ تو بسى سادهلوح و سليم القلبى اين چه حق باشد كه خانه را به مردى اجاره دهى و آن را وسيله مقصود خود ساخته و راه دورودراز طى كردهء احتمال دارد كه ترا نشناسد گفت راست گفتهاند كه تا كسى را نشناسى با او مشورت مكن اين سخن گفته روان گشت و مرا بر سادهلوحى او رحم آمده روانشدم و از او عذر خواستم و به او گفتم او مردى كريم است شايد كه انعام تو بجا آورد و ده دينار به دو دادم و گفتم مرا بحل كن پير زر نگرفته گفت كه من گدا نيستم و از تو طمعى ندارم و از تو بدى به من نرسيده كه ترا بحل كنم و بعد از پنج و شش ماه پير را ديدم كه نزد من آمده با دو غلام صاحبجمال از حالش پرسيدم جواب داد كه چون از پيش تو رفتم با خود گفتم كه اينمرد راست ميگويد كه اينقدر آشنائى قابل آن نيست كه من بوسيله آن اين همه راه را بروم شايد كه مرا نشناسد يا آنكه چون او را در حالت قلت و مذلت ديدهام از آشنائى احتراز نمايد عزم مراجعت نموده بازگفتم چون مسافتى بعيد طى كرده باينجا رسيدهام بغزنين روم و روزى چند بخياطت مشغول شده از آن ممر چيزى بدست آرم و ارمغانى عيال ترتيب نموده مراجعت نمايم چون بغزنين رسيدم بكاروانسرائى نزول نمودم روزى بدرخانه وزير رفته از دور ايستادم و چون آمد و نظرش بر من افتاد سوارى فرستاده پرسيد كه تو صالح خياط نيستى گفتم بلى سوار مرا به خانه وزير برد و چون وزير از نزد سلطان بيرون آمده مهمات خلايق را انتظام داد مرا طلبيده چون بخدمتش رسيدم خدمت كردم خواجه گفت خوب كردى كه حق صحبت قديم فرونگذاشتى و ما را فراموش نكردى مرا پيش خود بنشاند و از اهل و اولاد من سؤال كرد من از همه حالات خويش او را اعلام دادم و فرمود تا به جهت من منزلى ترتيب دادند روز ديگر خادمى پنجهزار دينار و پنج ثوب جامه نفيس نزد من آورده عذر خواست و چون هفته برآمد مرا طلب نموده گفت راست بگو ارادهء ماندن اينجا دارى بگو تا كس بفرستم و كوچ ترا بياورم يا ميل رفتن دارى گفتم اگرچه درگاه صاحب قبله آمالست اما حب الوطن من الايمانست فرمود فردا ترا روانه سازم روز ديگر هزار دينار نزد من فرستاد و بجهة دو پسر من دويست دينار و براى چهار دخترم نيز دويست دينار و بجهة عيالم سيصد دينار و بعضى اقمشه فرستاد و رخصت
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 558
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص٥٥٨