تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 561

مساهمون:

ص٥٦١
در كوچهاى بغداد ميگشتم ناگاه عطش بر من مستولى شده در محله دار القضا مسجدى ديدم كه خمهاى آب گذاشته بودند و مشربهاى پاكيزه در اطراف آنچيده بعزم آبخوردن و نمازگذاردن فرود آمدم و به مسجد رفتم پيرى نحيف و نابينا در كنج مسجد نشسته بود و چون آواز قدم من شنيد سلام كرد او را جواب دادم و از حالش سؤال نمودم گفت پدر من از معارف بغداد بود و از جملهء متمولان مدينة السلام و اين قصر عالى كه اينجا مىبينى و اكنون خراب شده ملك او بود ناگاه بمهمى عزم خراسان كرده اين سرايرا بفروخت و از بغداد رحلت نمود و آنسفر بر او مبارك نيامد و اموال تلف شد و پدرم هم در غربت وفات يافت و من بمحنت فقر و فاقه گرفتار گشتم و با وجود احتياج تيرگى چشم نيز علاوه در آن غربت شد و بهزار حيله خود را ببغداد رسانيدم تا شمهء از حال خويش با قاضى سوار كه خويش پدرم بود و ميان ايشان صداقت كامل مؤكد بود بگويم شايد كه در حق من احسانى كند قاضى گفت چون نام پدر او شنيدم دانستم كه خويش منست و سبب اندوه من نياز او بوده است پس صلهء رحم بجا آوردم و ده هزار درم به او تسليم نمودم و گفتم ترا بوثاق ما بايد آمد تا غم كار خود خوريم و از آنجا به خدمت خليفه رفتم و صورت قضيه عرض كردم گفت بسمع ما رسيده كه تو وام بسيار دارى و از اداى آن عاجزى بگوى كه چه مبلغ است گفتم پنجاه هزار دينار گفت فرموديم كه از خزانه عامره تسليم غريمان نمايند و بيست هزار دينار بجهة آن پير فقير جدا كنند من زبان بدعا و ثنا برگشادم و چون خواستم كه بيرونروم مرا طلبيده گفت بخاطرم رسيد كه مبادا چون قرض خود را ادا كنى بجهة معاش ديگرباره وام كنى پنجاه هزار دينار ديگر بانعام تو فرمودم تا در وجه معاش خويش مصروف سازى و اينجمله ببركت صلهء رحم بود

حكايت : در فرج بعد الشدة آورده‌اند كه مردى از اهل كوفه گفت

در وقتى كه سليمان ابن عبد الملك برادر خود مسلمه را بغزاى روم فرستاد من در ملازمت مسلمه بودم روزى در شهرى محاربه واقعشده سپاه روم شكسته شد و غنايم و اسير بدست آمد مسلمه فرمود تا غنايم و زنانرا بدست خود قسمت كنند و مردانرا بقتل آورند در ميان اسيران پيرى بود چون نوبت سياست به او رسيد گفت من بساحل حيات رسيدم و غرض شما از قتل من بحصول نه‌پيوندد اما اگر مرا اطلاق فرمائيد مسلمانان كه در دست منست بشما سپارم مسلمه گفت بر قول تو اعتماد نيست اگر ترا اطلاق كنم شايد كه ديگر نزد من