دوزخ اعتبارى ندارد و مرا آنجا مجال شفاعت محالست مرد گفت اى شيخ هرگاه صحبت من با تو مقتضى نفع دنيا نباشد و سبب فايدهء آخرت نگردد پس انصاف بده كه ثمرهء خدمت تو چيست شيخ لحظهء تامل نموده گفت راست گفتى حقوق خدمت مقتضى آنست كه بلاتاخير به قضاى حاجت تو پردازم و سوار شده به خانه حاكم رفت و صورت قضيه را بيان نمود و سخن مريد را تقرير نمود امير خراسان بسيار خنديده فرمود تا پسر مريد او را اطلاق كردند
حكايت : سعد بن عمرو گويد كه چون عمر عبد العزيز يزيد بن مهلب را از خراسان طلبيده
بجهة مالى كه از طبرستان در زمان سليمان بن عبد الملك گرفته بود بند كرده محبوس ساخت خواستم كه او را بهبينم چه ميان من و او طريقه محبت و و داد مسلوك بود و بناى مصادقت استحكام داشت و موكلان مردم را از ديدن او منع ميكردند لاجرم روزى با عمر بن عبد العزيز گفتم پنجاه هزار درم نزد يزيد دارم و در آنباب حجتى در دست من نيست ميترسم كه اگر او در حبس فوت شود مال من ضايع گردد و اگر امير رخصت فرمايد تا بمجلس روم و آنوجه از او طلب نمايم از معدلت او بديع نباشد عمر رخصت داده من نزد يزيد رفتم او را ديدم كه بندى گران بر پاى داشت و موكلان غلاظ و شداد در پيش او نشسته بودند چون مرا ديد تعجب نموده گفت چگونه نزد من راه يافتى من حيلهاى كه انگيخته بودم بيان كردم يزيد وكلاء خود را فرمود تا پنجاه هزار درم به من تسليم نمودند گفت نشايد كه جماعتى گويند كه سعيد بن عمرو با خليفه دروغ گفت و تزوير كرد سعيد گفت كه به خدمت عمر عبد العزيز رفته صورت حال را براستى تقرير نمودم عمر از صدق مودت و حسن عهد من و كمال همت يزيد تعجب نمود
حكايت : از ابو عبد اللّه احمد فقيه چنين روايت كنند
كه گفت در آنوقت كه خواجه ابو العباس وزير سلطانمحمود در بلخ مدرسه بنا فرمود و من مشرف عمارت بودم روزى مرديرا ديدم كه بر سر آنعمارت آمده و بر من سلام كرده پرسيد كه بانى اين مدرسه كيست گفتم خواجه ابو العباس سفرانى آن پير گفت وقتى كه او وكيل موفق بود و در بخارا اقامت داشت خانه مرا به اجاره گرفته با او در يك منزل ميبوديم و او مردى كريم است چه هرگاه خياطت فرمودى زياده از مزد عطا نمودى و بمراقبت احوال من و اولاد من پرداختى و در وقت رفتن از ولايت ماوراء النهر بعضى از اسباب كه امكان نقل نداشت به من بخشيده و