چشمى كه ترا ديده بود ايدلبر * چون بازكنم به روى مطلوب دگر
و چون امين كشته شد مامون بر سرير خلافت نشست و ببغداد آمد ذكر جمال غادره و حكايات آن حسن نادره مسموع او شد متوسطان برانگيخت و زر بسيار در راه او ريخت تا غادره بمناكحت او رضا داد و شب زفاف كه غادره در كنار مامون خفته بود محمد امين را در خواب ديد كه با او عتاب نمود و سه بيت بر زبان راند كه مشتمل بود بر نقض عهد و پيمان او و عدم اعتماد بر وفاى زنان و چون غادره از خواب برآمده نعرهء زده صورت واقعه را با مامون تقرير نمود و ناله و زارى ميكرد تا از حجلهء عروسى بخلوت خانهء لحد شتافت
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا * و ز هردو نام ماند چه سيمرغ و كيميا
حكايت : آوردهاند كه در ايام ماضى و اعوان سلف در خطهء بلخ اميرى بود عادل
و والى فاضل و باذل و ملكى عريض و جاهى مستفيض و نعمتى وافر و ملكى ظاهر داشت وقتى اين امير عزم سفر حجاز كرده براى احراز ملك آخرت روى به مكه آورد و چون حج اسلام بگذاشت در وقت مراجعت روزى بباديه ميرفت هودجى ديد كه پرده بر وى گذاشته بودند ناگاه باد صبا برآمد و آن پرده از روى هودج برگرفت امير نگاه كرد صاحب جمالى ديد كه از ميان آن هودج مانند آفتاب از پردهء سحاب پيدا شد چون نظر امير بر آنجمال افتاد زورق او در گرداب محنت افتاد
عشقست كه شير نر زبون آيد از او * بحريست كه طرفها برون آيد از او
گه دوستى كند كه روح افزايد * گه دشمنئيكه بوى خون آيد از او
و آنزن در حباله مردى بود از دلالان بغداد و عشق آنجميلهء جهان در خاطر امير تاثير كرد كه ترك خوابوخور نموده و چون قافله ببغداد رسيد هرچند از دلدار نشان طلبيد هيچ نشان نيافت بيچاره بيدل و حيران بماند در بغداد چون قافلهء خراسان روى به راه آوردند امير هرچند خواست كه مراجعت نمايد دلش نداد كه دلدار را در بغداد گذاشته به وطن شتابد لاجرم در آنجا رحل اقامت انداخت شعر :
چشم مسافر كه بر جمال تو افتد * عزم رحيلش بدل شود باقامت
و اكثر اوقات امير بر در دكان دلالى مىنشست كه شوهر معشوقهء او بود اما هردو از حال يكديگر بى خبر بودند و امير گاهگاه حديث ملك و دولت خود را با دلال تقرير