هوس استقلال كرده سوداى خلافت داشته باشم اما چون خليفه با على بن موسى الرضا عليه السّلام باغواى فضل بن سهل بيعت كرد من آنكار پيش گرفتم كه شايد رايت عالى متوجه اينديار گردد و اين بيعت منقوض گشته ملك در دودمان بنى عباس بماند و من در خدمت او كمربندم مأمون غلام را گفت كه آنكاغذيكه در مرو به تو دادم بياور مأمون چون حاضر ساخت به خط خود نوشته بود كه چون ببغداد روم از ابراهيم بن مهدى سؤال كنم كه سبب اين مخالفت چه بود اگر گويد مستحق خلافت بودم سرش بردارم و اگر بر زبان آورد كه بواسطهء بيعت على بن موسى الرضا و استيلاى فضل بر اين كار اقدام نمودم بتربيتش بپردازم و آنچه اكنون اى ابراهيم بر زبان تو گذشت ما پيش از آن به دو سال در خاطر رسانيده بوديم .
فصل سوم در وفا و عهد و حسن ميثاق كه از مكارم اخلاق است
آوردهاند كه محمد امين كنيزكى داشت نادرهنام كه از رساقت قدش سرو راستين پاى در گل بود و از گيسوى پرتابش بنفشه منفعل طرهء مشكينش مانند شب بر روى روز افتاده و زلف پرچينش دام بر خورشيد نهاده .
كمند مشك را ماند كه برهم تافتن گيرد * سپاه زنگ را ماند چو برهم تاختن گيرد
گهى همچون شبه باشد كه بر خورشيد برپاشى * گهى همچون شبى باشد كه در روزى وطن گيرد
چو سنبلهاى نورسته است بر طرف سمنزاران * كه ديد است اين عجب سنبل كه اطراف سمن گيرد
و محمد امين آشفته جمال او بود و شيفته غنج و دلال او روزى با وى گفت ايغادره من بغايت خايفم كه ناگاه اجل دست تمتع مرا از تو كوتاه سازد و برادرم ترا ممال فريب داده در عقد زوجيت آورد غادره سوگندان عظيم خورده و عهد و پيمان بغلاظ ايمان تاكيد داد كه اگر عياذا باللّه من بىخليفه در اين محنتسرا زنده بمانم آرزوى مصاحبت و مزاوجت هيچ مخلوقى را در سراپردهء ضمير راه ندهم چشميكه بمشاهدهء ديدار تو استيناس يافته باشد بر روى كه بازكنم و بگوشى كه از لطايف مقال تو محظوظ گشته ذكر كه استماع نمايم