اگر تيغ عالم بجنبد ز جاى * نبرد رگى تا نخواهد خداى
حكايت : آوردهاند كه در بغداد جوانى بود كه اموال بسيار از پدر به او ميراث رسيده بود
و او همه را تلف نموده رطب و يابس خود را صرف كرد .
خشكوترى كه داشتم از دست رفت و نيست * در دست من به غير لب خشك و چشم تر
از غايت تنكدستى حيرت و ضجرت بر او مستولى شده زبان حالش بدينمقال گويا شد .
عمر دراز گرچه ز هر نعمتى به است * بدنعمتا كه عمر دراز است در نياز
اندر نياز عمر درازى برادران * عمريست سخت كوته و جان كندن دراز
روزى جوان بر لب دجله آمد كه خود را در آب اندازد و از محنت افلاس خلاص سازد در اين اثنا ورقى ديد در آن نشست چون بميان آب رسيد ملاح از او پرسيد كه بكجا خواهى رفت گفت نميدانم كه از كجا ميآيم و بكجا ميروم ملاح با خود گفت اينمرد مفلس است يا عاشق پس از او پرسيد كه از اين دو صفت بكدام اتصاف دارى يعنى بعشق يا بافلاس جوان سخن تنگدستى خود با او گفت ملاح بر زبان آورد كه ترا بدانجانب آب برم شايد كه مسبب الاسباب بجهة حصول مقصد تو سببى سازد و جوانرا بدان طرف رسانيده مجمعى ديد از علما و فضلا به جائى ميروند او نيز خود را در ميان انداخته اتفاقا مأمون يكى از خويشان خود را با ديگرى عقد مىبست چون عقد منعقد شد نزد هريك از حضار طبقى زر نهادند نزد آنجوان چيزى نياوردند خادمى بعرض مأمون رسانيد كه جوانى مانده استكه نزد او چيزى نبردهاند مأمون گفت شما اسامى ائمه و قضات نوشته بوديد گفتند بلى اما اين شخص ناخوانده آمده است مأمون فرمود كه به او بگوئيد كه ندانستهاى كه ناخوانده بمجلس خلفا و سلاطين نبايد رفت و او را هيچ مدهيد جوان گفت من ناخوانده نيامدهام مأمون گفت ترا كه طلبيده جوان گفت ايشانرا كه طلبيده گفت خدم ما جوان به زبان آورد كه « هؤلاه يدعو خدمك و انا يدعو كرمك » مأمون را خوش آمده فرمود تا طبقى زر و خلعتى فاخر به او دادند .
ز سير هفت ستاره در اين دوازده برج * بده دوازده سال اندرين ديار و حدود
هزار مرد كريم از جهان برون رفتند * كه يك كريم نميآيد از عدم بوجود
حكايت : در تاريخ آل عباس مرويستكه چون ميان امين و مأمون
مخالفت و نزاع