كدام نوع از ملبوسات نيكوتر باشد استاد جواب داد كه راى اينجامه را نگاهدارد تا در وقت فوت در تابوتش اندازند راى از اين سخن برآشفته فرمود تا آنجامه را بسوزانند و زبان استاد را از قفا بيرون آورند مرد دزد از مشاهدهء اينحال خنده بقهقهه زده راى چون خنديدن او را ملاحظه كرد ويرا طلبيده از سبب آن پرسيد دزد گفت اگر پادشاه مرا از گناه ناكرده مؤاخذه ننمايد صورت حال اينمرد را براستى تقرير نمايم راى او را امان داده دزد حكايت استاد و استغاثه نمودن و از زبان ريانكار ناليدن باز گفت راى بر زبان آورده كه بيچاره تقصيرى نكرده است اما شفاعت او نزد زبان مقبول نيفتاده است و فرمود تا دست از او بازدارند
ببد يا رب زبان من مگردان * زبان من زيان من مگردان
حكايت : بوزرجمهر را گفتند كدام عطيه است كه از خداوند سبحانه نسبت به بنده اعظم عطايا تواند بود
گفت خرد طبيعى گفتند اگر آن نباشد گفت ادبى كه بتعليم آن اشتغال نموده باشد گفتند اگر آن نباشد گفت خوى خوش كه با آن مدارا و مواسا با خلايق نمايد گفتند اگر به اين صفت نيز متصف نباشد گفت مرك او را از پشت زمين بردارد زيرا كه هركس كه بيكى از اين خصال پسنديده آراسته نباشد موت او بر حياتش را حج باشد چنان كه گفتهاند :
با همه خلق جهان گر چه از آن * بيشتر گمره و كمتر برهند
تو چنان زى كه چه ميرى برهى * نهچنان زى كه چه ميرى برهند
حكايت : آوردهاند كه جمعى از امرا كه متابعت عبد الرحمن بن محمد اشعث كرده بودند
اسير گشتند ايشانرا نزد حجاج آورده آنظالم بقتل آنطايفه فرمانداد و در ميان آنطايفه مردى عالم فاضل فصيح بود زيد بن اسلم وزير حجاج شفاعت او را قبول ننمود چون نوبت سياست به او رسيد خواستند كه او را بقتلگاه برند خنده زد حجاج پرسيد كه در اينمقام موجب خنده چيست :
خنده كه بيوقت گشايد گره * گريه از آن خندهء بيوقت به
آنشخص گفت كه خندهء من از نادانى وزير تست كه از تو چيزى استدعا مينمايد كه در دست تو نيست و از آن جمله تو كه در آن مضايقه مينمائى بر آن قادر نيستى چه مرك و زندگى در قبضهء خالق ارض و سما است نه در دست شما :