اقداح اقرح اشتغال داشت و هرچند سبكتكين را بشرب شراب تكليف نموده سبكتكين معذرت گفته شراب نخورد و چون شب درآمد امير و مأمور مست و خراب و مخمور بيفتادند سبكتكين و ملازمان خود بحراست مشغول گشت در اين اثنا غلغلهء بسمع سبكتكين رسيد و با مشعل متوجه آنطرف گشت كه آواز ميآمد و چون بكوى برمكيان رسيد طايفه سلاحپوشى را ديد بانك بر ايشان زد كه شما كيستيد و در اينوقت باينجا چه ميكنيد آنجماعت پريشان گفتن آغاز كردند امير سبكتكين ايشانرا تبليع و تهديد فرمود ايشان اقرار كردند كه طايفه از اهل فتنه مواضعه نمودهاند كه خروج نمايند و نشان آنست كه بر بام قلعه آتش برافروزند و امير على كوچك با سپاه برسد و باتفاق البتكين را از ميان بردارند و چون سبكتكين اين سخن شنيد جمعى از ايشانرا گردن زده بدر قلعه رفت و جمعى كثير را ديد كه مكمل شدهاند و انتظار امير على ميكشند سبكتكين با غلامان خاصه قصد آنطايفه كرده بضرب تيغ آتشبار خرمن اعمار ايشانرا بباد فنا داد و لشكر كشيده به راه گردين كه مسكن ابو على كوچك بود روانشد و در اثناى راه ببرادر ابو على رسيده سپاه رى را منهزم ساخت و او را دستگير ساخته به شهر مراجعت نمود صباح سرها و اسيرانرا نزد البتكين برده صورت واقعه بيان كرد لاجرم البتكين در تربيت او كوشيده و دختر خود را بوى داد و بعد از فوت البتكين غلامان البتكين سبكتكين را بسردارى برداشتند و اينهمه سعادت بسبب رعايت حزم او را حاصل شد
حكايت : گويند يكى از ملوك عجم را وزيرى بود در غايت كياست و نهايت فراست و كفايت
روزى در مجلس پادشاه درآمده ديد كه پادشاه خفته است و غلامى ترك بر زبر سر او ايستاده بود بازگرديد پادشاه او را طلبيده از سبب مراجعت پرسيد وزير گفت هركه بر دشمن اعتماد كند سرانجام هيچ مهمى نتواند نمود پادشاه گفت كدام دشمن را ديدى كه ما بر او اعتماد كرديم وزير گفت عداوت و دشمنى ميان اهل توران و ايران از قديم باز استحكام دارد و عداوت عجم در جبلت اتراك مخمر است و پادشاه غلام ترك به خود نزديك ساخته و بر او اعتماد فرمود و او بحقيقت دشمن است و از روى ضرورت كمر خدمت تو بر ميان بسته و دوستى و تألف او بتكلف حاصل شده نه بالطبع و اين مانند آنست كه آب را چندان گرم كنند كه باسخونت و حرارت به آتش برابرى كند و چون به آتش ريزند گوهر خود بنمايد و آتش را بكشد اگر اين