تقوى از آن بلا رها يافتم چه اگر اول ديگرى نزد او ميرفت و او را برآن ميداشت كه كامل را شكنجه نمايد ميتوانست بود كه مرا نيز متهم دارد و بدانسبب هلاك گردم
حكايت : آوردهاند كه در زمان پيشين مردى بود در مقام عفت نشسته
ناگاه مشاهده نمود كه سيبى بر روى آب ميآيد از غايت سورت جوع سيب را گرفته به كار برد در اين اثنا بخاطرش رسيد كه مرا در اين چه حق بود و اينحركت چرا از من صادر شد ساعتى گريه و اضطراب نموده كنار آب را گرفته روانشد تا معلوم كند كه اين سيب از كجا در آب افتاده است و از صاحبش بحلى حاصل نمايد چون مسافتى طى گرديد به در باغى رسيد جوانى را ديد كه از آنباغ بيرون ميآمد صورت حال با او گفته التماس نمود كه او را بحل سازد جوان گفت ثلث اين باغ از منست و دو ثلث ديگر از دو برادرم من ثلث خود را بحل كردم امشب مهمان من باش كه برادران هركدام در قريهء توطن دارند از اين محل تا مسكن برادر كوچكم پنجفرسنگ است و تا وطن برادر بزرگ ده فرسنگ زاهد قدم در راه نهاده نزد برادر ديگر رفت و از او نيز بحلى گرفته يك روز در منزل او توقف نمود و على الصباح از آنجا روان شد و چون پنجفرسخ بآنده رسيد كه برادر بزرك مسكن داشت او را نيز پيدا كرده حال سيب تقرير نمود و آن شخص گفت يكهفته مهمان من باش تا با تو بگويم زاهد گفت تو اول مرا از آن سيب بحل كن تا خاطر من جمعگردد بعد هرچه فرمائى چنان كنم گفت در اينباب اختيار در دست منست اگر خواهم ترا بحل كنم و الا فلا زاهد آغاز اضطراب نموده گفت حصه خود را به من فروش گفت نميفروشم اما دخترى دارم اعرج و اقطع و اخرس اگر او را در حباله زوجيت آرى ترا بحل كنم زاهد گفت آنچه تو ميگوئى گوشت پارهء بيش نيست ميترسم كه من به خدمت او درمانم و از عبادت خداى دور مانم مرد گفت غير از اين چارهء نيست اگر خواهى ترا بحل كنم بقول من عمل نماى زاهد چون ديد كه خواجه بر سخن خود مصر است سر رضا جنبانيده عقد ايشان منعقد گشت و در شب زفاف زاهد را به خانه برده پرده برداشتند نظر زاهد بر خورشيد رخسارى افتاد كه آفتاب نور از جمالش وام كردى و زهره از ذوق ديدارش در رقص آمدى .
چو چشم افكند روئى ديد زيبا * بسان نقش چين بر روى ديبا
زاهد گفت همانا اين عروس من نيست و از خانه بيرون آمد پدرزن نزد او رفته