آورد و از خندق بشنا بگذشت اگر ابو جعفر حزم و احتياط پيشه كردى عبد الملك را در خلوت قتل او ميسر نگشتى و اگر عبد الملك كمند با خود نياوردى كسان ابو جعفر او را هلاك كردندى
حكايت : آوردهاند كه در زمان امير اسماعيل سامانى مردى بود در كمال ثروت و غايت نعمت
چنانچه فضاى كوه و هامون از كثرت مواشى و حواشى او بتنگ آمده بودند اين شخص در نواحى مرورود بر سر راهى نشسته و خوان كرم گسترده و از آينده و رونده هركه به او ميرسيد از خوان او محظوظ و بهرهمند ميگرديد تا كار وى به جائى رسيد كه ذكر خير او در افواه افتاده و خلايق زبان به ثناى او گشودند
كاى اختر سخا كه ز خيل نوال خويش * هرروز بر سپهر تفاخر كنى قران
از قوت سخاى تو هيچ آفريدهء * در دست تو قرار نگيرد بجز عنان
اينخبر بسمع امير اسماعيل رسيده مثالى به او نوشت مضمون آنكه از سر راه برخيز و در گوشهء نشسته بضبط اموال خويش متوجه شو تا اثر غضب ما به تو نرسد چون آنحكم بمرورود رسيد از سر راه برخاست و آنخيرات منقطع شده خلايق ازين معنى متعجب گشته بودند چرا كه امير اسماعيل پادشاهى بود خير و نيكوانديش روزى يكى از خواص كه بمزيد تقرب اختصاص داشت از امير سؤال نمود كه در منع آنمرد خير از ضيافت صادر و وارد چه حكمت است امير جوابداد كه چون مردى از رعايا بر سر راهى نشسته دست بانعام و احسان گشايد و خلايق را بر خوان ضيافت نشاند لاشك محبت او در دلها قرار گيرد و زبانها بذكر و ثناى او گردان شود بدين سبب دماغ او مخبط گردد و ميتواند بود كه جمعى بر درگاه او مجتمع گردند و عمال ما را تمكين نكنند و در اداى خراج تقصير نمايند و ما را بجهة ناموس سلطنت در دفع سعى بايد نمود و چون كشته گردد خلايق بغيبت ما زبان دراز كنند كه شخصى چنين را كه در كرم و كرامت عديل نداشت مستاصل گردانيد لاجرم او را بگوشهنشينى امر كردم تا او از بلا و ما از و بال ايمن گرديم و اين نهايت دورانديشى است
حكايت : آوردهاند كه چون امير البتكين از خراسان بغزنين رفته
و آن مملكت را در تحت تصرف آورد امير على كوچك كه امير غزنين بود در سرحد آن مملكت بقلعهء پناه برد البتكين سبكتكين را شحنهء غزنين گردانيد و خود مانند نرگس و لاله بسر ميبرد اما سبكتكين طريق حزم و احتياط مسلوك ميداشت و هميشه مردم خود را ساخته كار و آمادهء كارزار ميساخت روزى البتكين جشنى ترتيب داده صباح تا رواح بتجرع