بهاى او مضايقه منماى چون سعد اين سخن شنيد آغاز اضطراب كرده گريان شد و از بياع التماس نمود كه از امير سؤال نماى كه گناه من چيست كه چنين از نظر اوفتادهام دلال نزد عبد اللّه رفته از او پرسيد كه مهم غلام را صورت دادى دلال گفت ايها الامير سعد مردى معروفست و هر مجهول به بيع او اقدام نتواند نمود و چون نامه امير را برخواندم جزع و اضطراب كرده گفت ميخواهم كه معلوم من گردد كه چه گناه كردهام كه امير مرا عذابى چنين ميفرمايد عبد اللّه گفت جريمهء از او صادر نشده است ليكن دوش بگاه برخاسته بگرمابه ميرفتم در رهگذار من نظر بر سعد افتاد او را ديدم بر تختى خفته و چادرشبى تنگ بر سر چون ماه در زير ابر مينمود چون آنحالت مشاهدهء من شد از حضرت آفريدگار استعانت طلبيدم تا مرا از وسوسه شيطان نگاه دارد و از گناهى كه هرگز بدان اقدام ننمودهام در حفظ عصمت خويش نگاهدارد و همهروز خاطر من مشوش بود ميترسم كه اگر او در خدمت من بماند شيطان بر من دست يافته مرا در ورطهء هلاك اندازد بياع گويد زبان بدعاى او گشودم و گفتم سعد خادمى معقول است كه امير در حق او عنايت فرمايد او بهاى خود بدهد و قبول نمايد كه من بعد در رهگذار امير نخوابد و پيوسته جامه خود پوشيده دارد و اگر امير او را به كسى فروشد شايد كه آنشخص ابواب فساد بر او گشايد و آن بيچاره ببلا مبتلا گردد و از اين گونه حكايات گفتم تا عبد اللّه از سر فروختن او درگذشت و بعداز مدتى دو كنيز خريده با سعد بدار الخلافه فرستاد .
حكايت : ابو الحسن على بن شعرى كه از معارف ندماى طاهريه بود
روايت نمود كه چون محمد بن طاهر بن عبد اللّه طاهر بجاى پدر امير خراسان شد روزى ايوب شاذان مشهور كه طبيب محمد بن طاهر بود نزد من آمده بغايت غمناك و دلتنگ و او از كودكى باز در خدمت محمد ميبود با او پرورش يافته و در پيش او قرب تمام داشت و بعداز لحظهاى از هرجا سخنى مذكور شد گفت پنج روز است كه امير مرا در پيش خود نگذاشت و امروز خط بطلان بر مشاهده من كشيده است و من گناهى ندارم و نميدانم كه اين كملطفى بواسطهء چهچيز است التماس دارم كه از وى استفسار نمائى كه گناه چيست و من به خدمت امير رفته توقف نمودم تا مجلس خالى شد آنگاه حال ايوب و سبق خدمت او را بيان كردم و گفتم اگر از وى گناهى نيز در وجود آمده باشد بيك جريمهء مخلصانه قديمى و خدمتكاران ديرينه را از خود دور ساختن و وظيفه بازگرفتن از مروت