دور مينمايد گفت بسبب آن مشاهده او را بريدم كه او را ديگر نزد من مجال توقف نيست گفتم از جريمهء او مرا اعلام فرماى امير باخراج ملازمان امر نموده من اشارت كردم تا همه بيرون رفتند فرمود مرضى عارض طبيعت من شده از وى استعلاج نمودم گفت با چنين كسان جماع كن و اشارت بغلامان خود كرد كه در خدمت ايستاده بودند به خدا كه اگر نه خوف به آن ميداشتم كه صورت قضيه معلوم غلامان گردد همان لحظه او را ادبى بليغ ميكردم و سوگند ميخورم كه هرگز بعملى چنين موسوم نبودهام و از من چنين حركتى سرنزده و اگر خاطر من به اين معنى التفات مينمود بجهة حفظ سيرت و عذاب آخرت خود را محافظت مينمودم چون او تجويز اين عمل ميكرد و معذلك فائدهاى در ضمن آن مينمود البته طبيعت بارتكاب آن عمل شنيع راغب ميگشت و اگر عياذا باللّه اينحركت از من صادر ميشد بخشم خدا گرفتار ميشدم و ديگر آنكه غلامان بىادب شده حد خود نگاه نميداشتند و اين صورت منجر بفساد ميگشت چون اين سخن شنيدم زبان به ثناى او گشوده گفتم حق به طرف امير است و ايوب مستحق تكذيب و تكسير است و چون از خدمت او بازگشتم ايوب را بديدم و او را ملامت كردم ايوب سوگندان مغلظه خورد كه مراد من از اين سخن كنيزكان خورد بود كه بسن غلامان باشند آنگاه كتب طب آورده به من نمود كه علاج اين علت جماع با كنيزكان خورد سالست من كتابها را نزد امير محمد برده عذر ايوب را تقرير نمودم خاطرش را خوش آمده بسر رضا آمد و ايوب را طلبيده گفت اين خطا از تو بوجود آمده كه بجهة خوردسالى كنيزان بغلامان اشارت كردى و اگر شرم ميداشتى كه نام كنيزان بر زبان آرى بايست نوشت و به من داد
حكايت : غالب بن عبد اللّه ازدى كه امير خراسان بود
غلامى داشت كامل نام در غايت لطافت و نهايت صباحت و كامل در خدمت امير اعتبار تمام داشت اما او را علت حكه غالب بود .
ديدهء مقعدش مگر كور است * كه همه روز با عصا باشد
گر ندارد جرب چرا كور است * شاف احمر در او چرا باشد
و كامل با عياش كه از مقربان غالب بن عبد اللّه بود همواره مزاح ميكرد و بكنايه و صريح اظهار مدعاى خود مينمود و عياش قطعا بآنسخنان ملتفت نميشد شبى طاقت كامل طاق شده آرزوى حمدان عياش از درونش سرزد و زبان حالش بدينمقال در ترنم آمد