مملكت عجم مفتوح شد عمر بن الخطاب يكىيكى از اصحاب رسول را بامارت شهرى از شهر هاى عجم فرستاده آنمرد شترى داشتكه با غلام خود بنوبت بر آن سوار ميشد چون بدر شهر رسيد نوبت سوارى غلام بود چون اهل شهر از قدوم امير خبردار شدند باستقبال شتافته از غلام پرسيدند كه امير كدام است اشارت بخواجهء خود كرد همه پيش او سر به سجده نهادند شيخ نيز سجده نموده گريان شد اهل شهر از او پرسيدند كه كرا سجده كردى جوابداد كه خداوند عالم را شما بگوئيد كه تا كرا سجده نموديد جواب دادند كه ترا شيخ گريان شده گفت عمر مرا بامارت فرستاده و اينطايفه بعبوديت من اشتغال مينمايند و همان لحظه مراجعت نموده عمر دو مرد از انصار تعيين نمود انصار به آن بلده شتافته كس فرستادند كه ما را استقبال مكنيد و تكلف منمائيد چون به شهر داخل گشتند اهل ولايت اطعمهء لذيذ گوناگون بجهة ايشان حاضر ساختند انصاريان گفتند ايجماعت ما را بدنياى خود فريفته خواهيد ساخت صلاح بر معاودت است و همان لحظه مراجعت نمودند
حكايت : گويند سلمان فارسى حاكم شهرى از بلاد شام بود
و هر سال پنجهزار درم بجهة اخراجات او مقرر ساخته بودند سلمان آنوجه را به صدقه ميداد و بوريا بافته از آن ممر وجه معاش ميساخت و چون وقت آنشد كه بجنت الماوى خرامد گفت از رسول اللّه صلى اللّه عليه و إله شنيدهام كه سبكبار بآخرت رويد و من گرانبارم بعداز فوت او متروكاتش را تفحص نمودند طغارى بود كه آرد در آن خمير كردندى و آفتابهء سفالين و پالان شترى و گليمى كه بر خود ميپوشانيد رحمة اللّه عليه
حكايت : آوردهاند كه در آنوقتكه عبد اللّه طاهر امير خراسان بود
غلامى داشت سعدنام كه از سنبل پرپيچ و تابش بنفشه در اضطراب بود و از خورشيد رخسارش ماه درگذارش و تاب .
اگر طره برافشانى وگر رخسار بنمائى * زهى رشك شب تيره زهى شرم مه روشن
بنازد چون بنازى تو لطافت را طرب در دل * بخندد چون بخندى تو ملاحت را روان در تن
ز نخدان تو چونگوئيستچونچو گانمراقامت * گريبان تو پرماه است و پروين مرا دامن
و اين پسر در خدمت عبد اللّه طاهر قربى تمام داشت روزى عبد اللّه رقعهء نوشته بسعد داد گفت اين رقعه را نزد دلال برده به او ده و هرچه فرمان بود بدان عمل نماى سعد بموجب فرموده عمل نموده چون بياع در آن رقعه نگاه كرد متحير فروماند سعد از او پرسيد كه سبب تأمل چيست دلال جواب داد كه امير نوشته است كه سعد را بهر قيمتى كه خريدند به فروش و در