تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 530

مساهمون:

ص٥٣٠
تو گذاردى .

حكايت : كعب الاحبار گفت نوبتى در كوههاى شام ميرفتم

چون هوا گرم شد لحظهء توقف نمودم تا سورت حرارت هوا شكسته گردد در اين اثنا پناه بسايهء بردم مرديرا ديدم كه هردو دست و هردو پاى و هردو چشم نداشت و زبانش بشكر نعمت الهى گويا بود :
آمد آن شكرگذاريم به گوش * گفتم اى پير خرف گشته خموش
چه نعمتست خداوند را در حق تو كه شكر آن ميگذارى بارى محنت بسيار در ظاهر تو مشاهده ميكنم چو اين سخن گفتم بانگ بر من زده گفت دور شو از من اى بطال كدام نعمت از اين زياده تواند بود كه خداوند تعالى در حق من فرموده كه مجموع آلات معصيت را از من گرفته و آنچه دولت و معرفت است ارزانى داشته چشم از من گرفته است تا در حرام ننگرم و دست از من استده است تا دست بناشايست دراز نكنم و پايم گرفته تا به به جائى كه نبايد رفت نروم دلم داده است تا او را جل ذكره شناسم و زبانم داده تا بذكر او گويا باشم من خجل شدم و دانستم كه او از جمله عباد مخلصين است

فصل نهم از جزو چهارم در زهد و ورع و پرهيزكارى و تقوى و ديندارى

زيور تقوى و پرهيز و حيله زهد و ديندارى لباسى است كه هركه بدان متلبس گردد نيكو نمايد اما اينجامه بر قامت قابليت هيچكس چنان زيبا ننمايد كه بر قد اقتدار ملوك و سلاطين چه دست قدرت ايشان بهمه‌چيز ميرسد و اسباب تنعم و تكلف پيش پادشاهان فراوانست باوجود كمال قدرت دست از عمل ناشايست بازدارند و عبادت و زهادت پيش گيرند اين معنى در نظرها عظيم نمايد كسى را كه بر دنيا دسترس نيست اگر زهد ورزد سهل بود .

حكايت : آورده‌اند كه هنگام وفات عمر بن عبد العزيز

مسلمة بن عبد الملك بر سر بالين آمده گفت اى امير وصيتى فرماى عمر جواب داد كه مالى ندارم كه قسمت آن را به تو حواله نمايم و به ثلث آن ترا وصى سازم تا بجهة من تصدق كنى مسلمه گفت من صد هزار دينار آورده‌ام تا بهرطريق كه خواهى صرف كنم عمر گفت صلاح تو در آنست كه اين مال را از آنجماعت كه بناوجه از ايشان گرفته رد كنى و خود را از عهدهء جواب بازرهانى پس مسلمه بسيار بگريست و بعداز آن در حصول اموال احتياط بجا ميآورد

حكايت :

چون