كه روز ديگر بتفحص حال او شتافتم او را در چاهى كرده بودند همان نصيحت كرده گفتم صبر كن * كه بسيار بد باشد از بد بتر * جوان بر سر حرف خود بود روز ديگر بر سر آنچاه رفتم او را ديدم كه بشكر آفريدگار زبان گشاده لباس مصابرت پوشيده بود گفتم باعث بر اين مصابرت و ترك آن اضطراب و منجزت چه بود گفت اول كه مرا نصيحت بصبر فرمودى قبول ننمودم روز ديگر مرا بچاه فرستادند و اضطراب من روى بازدياد نهاد و شكايت بيشتر كردم روز ديگر زنجيرى آورده مرا با شخصى ديگر بزنجير كشيدند اتفاقا هم طويلهء مرا اسهال دست داد كه روزى پنجاه نوبت او را اطلاق واقع ميشد ناچار مرا با او مرافقت بايست نمود چون اين صورت واقع شد دانستم كه بر قضاى الهى جز مصابرت چارهء نيست لاجرم زبان بشكر گشودم گفتم اكنون منتظر فرج باش و بعداز اندك مدتى خلاص شد
حكايت : از اصمعى روايت كردهاند كه گفت هادى برادر هارون الرشيد
كه ظالمى بيباك و جبارى سفاك بود در ايام خلافت خود قاسم بن محمد بن عبد اللّه بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب عليه السّلام را كه از كبار سادات بود و بزيور علم و عمل و حليهء ورع و تقوى آراسته بود طلبيده با او گفت تو كيستى سيد گفت من قاسم بن محمدم از اولاد رسول اللّه هادى مادر او را دشنام داده بر زبان آورد كه ترا چنان بكشم كه هيچكس را چنان نكشته باشند قاسم گفت آنچه نسبت بمادر من گفتهء بمادر تو انسب است چه او كنيزكى بود كه در دلال خانه دف ميزد و ميرقصيد و پدرت او را از بيت المال مسلمانان و حقوق مؤمنان خريده بود اما آنچه گفتى كه ترا بكشم مرا ز كشتن مترسان كه من از اهل بيتىام كه عادت ايشانست و شهادت را شرف خود ميدانند بخداى كه صبر كنم كه پيش از من از هيچكس صادر نشده آنظالم فرمانداد تا جملهء اعضاى آن بزرگوار را بمقراض قطع كردند و او بر خود نپيچيد و آهى نكرد در اين اثنا روى به آسمان كرده فرمود :
گر بر سر من تير بلا بارانى * باران ترا دوختهام بارانى
لاجرم هادى از عمر و سلطنت برخوردارى نيافته هم در آن ايام بمنزليكه براى او معين شده بود توجه نمود خلايق از جوروتعدى او خلاصى يافتند چنان كه قبل از اين مرقوم كلك بيان گشت
حكايت : آوردهاند كه چون نوشيروان به مجرد شبههاى كه از ابو زر جمهر بخاطرش رسيد
او را مقيد ساخته در محلى تنگ و تاريك بازداشت و فرمود كه