رفته از سپاه دور افتاد ناگاه بمزرعهء از مزارع نيشابور رسيده دهقانى را ديد كه در آن صحرا تخم مىافشاند گفت اى روستائى هيچ نان دارى كه مرا ضيافت كنى جوابداد كه نان دارم اما براى خود سلطان گفت ياوه مگو كه من مهمان توام دهقان گفت ياوه تو ميگوئى كه به زور مهمان مردم ميشوى سلطان گفت اينكارد را بستان دو ته نان بده دهقان بر زبان آورد كه اين را بدكان خباز بر كه او مرهون ميستاند و چون تو مرا نميشناسى بجهة چه كارد مرصع پيش من ميگذارى شايد كه ديگر مرا نهبينى سلطان فرمود كه اينكارد را به تو بخشيدم تو در عوض نان به من بخش روستائى گفت ميخواهى كه نان من بستانى و آنگاه بشلتاق كارد بگيرى هيچ به از آن كه كارد بستانى و مرا ببخشى پادشاه خواستكه روان شود روستائى عنان او را گرفته بوسه داد و گفت معذور دار كه مطايبه ميكردم چون من مردى مزاح دوستم و سلطانرا فرود آورده برهء شير مست اعلى داشت سر بريده كباب كرده صراحى شراب حاضر ساخت و در اثناى كباب كردن سخنان مضحك ميگفت و سلطانرا بخنده ميآورد ، در اين اثنا خدم و حشم از اطراف و جوانب پيدا شدند دهقان دانستكه مهمان او سلطانست برخاسته به كار خود مشغول گشت سلطان گفت ترا بدرگاه ما بايد آمد كه ارادهء آنداريم كه بمكافات ميزبانى تو قيام نمائيم روستائى جواب داد كه عادت ما نيستكه از مهمان بهاى طعام بستانيم سلطانرا سخن او خوش آمده برفت و هميشه منتظر قدوم دهقان ميبود كه شايد روزى به خدمت آيد و چون از وى اثرى نيافت شخصى را فرمود كه از فلان دهقان سئوال كن هرگز پادشاه مهمان تو بوده است چون از او پرسيد دهقان گفت نى هرگز سلطان به منزل امثال ما فرود نيايد سلطان از علو همت او متعجب شده فرمانداد تا آنديه را خريده بر اولاد او وقف كردند و مال او را بسيور غال مقرر فرمود
حكايت : آوردهاند كه جوانى انصارى بنزد حضرت مقدس رسالت پناهى آمده
گفت يا رسول اللّه زنى دارم كه مهمان دوست ندارد و هرگاه ميخواهم كه مهمانى به خانه برم با من خصومت مىكند آنحضرت فرمود فردا به خانه تو خواهم آمد چون به خانه آمده گفت ايزن سرور انبيا و سيد اصفيا به خانه تو تشريف ميآورد طعامى مهيا كن زن چون شنيد كه نبى بخانهاش خواهد آمد هيچ نگفت و طعامى ترتيب داد چون حضرت از طعام خوردن فارغ شده مراجعت فرمود زن با شوهر گفت هنگام آمدن حضرت رسول صلى اللّه عليه و إله ديدم كه گردهاى نان بر دامان آنسرور و ساير اصحاب