كنم چون اين شنيدم پيش رفته سلام كردم بسرور تمام جواب داده مرا فرود آورده سه شبانهروز مهمان او بودم هرروز شترى ميكشت و هرگز از من سئوال نكرد كه از كجا ميآئى و بكجا ميروى و مال تو چند است بعداز سه روز با او گفتم اى جوانمرد ديدهء سپهر مانند تو كريمى به نظر نياورده و كنار دايه زمين مثل تو جوادى نپرورده
اى فكرت تو مشكل امروز ديدهء وى * وى همت تو حاصل امسال داده پار
در ابر اگر ز دست تو يكخاصيت نهند * دست تهى برون ندهد هرگز از چنار
با آنكه در حق من التفات بينهايت نمودى هرگز از من نپرسيدى كه از كجائى و مقصد تو كجاست اعرابى جوابداد .
و لا اقول لضيفى حين نزل بى * من انلم يريد المكث بالرجل
افديته مالى و نفسى ما اقام نيا * و الدمع يدنى اذا ما ذهب الرجل
يعنى دأب ما نيستكه از مهمان پرسيم كه تو كيستى و مقام تو نزد ما چند روز خواهد بود بلكه چون مهمان بيايد جان و مال فداى او كنيم و چون برود خون از ديده بگشائيم
حكايت : و هم اصمعى گويد نوبتى در قبيلهاى نزول كردم
در ميان باديه در حين وصول زنان و دختران قبيله پيش آمده مرحبا گفتند و بارگير مرا گشوده به منزل بردند و تا در آن قبيله بودم مرا خدمت ميكردند و چون بعداز سه روز عزيمت رفتن تصميم دادم خواستم كه شتر خود را بار كنم هيچكس نيامد كه مرا مدد كند درماندم و آواز دادم كه شما در وقت نزول انواع دلدارى بتقديم رسانيديد و اكنون بيموجبى مرا گذشته مدد نميكنيد تا شتر را بار كنم سبب اينمعنى چيست گفتند :
انا معين الضيف عند نزوله * و عار علينا معاونته حين مرحلى
يعنى ما در حين نزول مهمانرا خدمت ميكنيم و در وقت رحيل عار باشد اگر مدد او كنيم
حكايت : آوردهاند كه در زمان خلافت عمر اعرابى مهمان او شد
سه شبانهروز او را ضيافت كرده در حين رحيل دو برد يمانى بوى داد اعرابى چون بر سر شتر نشست گفت يا ابا حفص بجهة آن مهمانى كه كردى و اين بخشش كه نمودى از تو هيچ منت ندارم چه من مردى راهدارم و خونريز و فتنه دوست ميدارم و حق را دشمن و مردار ميخورم و بر ناديده گواهى مىدهم و از دوزخ نميترسم و به بهشت اميد ندارم عمر چون اين سخن بشنيد تيغ كشيده قصد اعرابى كرد اعرابى شتر برانگيخت و از پيش روى او بگريخت