حسن عليه السّلام بر او افتاده پيرزن را بشناخت فرمود كه اى مادر مرا ميشناسى گفت لا و اللّه فرمود من آنم كه آن روز مرا بشير و گوسفند مهمانى كردى و همان لحظه هزار گوسفند و هزار درم به او دادند و ويرا نزد حضرت امام حسين عليه السّلام فرستادند و آنحضرت از وى پرسيد كه برادرم به تو چه داد زال گفت هزار گوسفند و هزار درم امام حسين عليه السّلام نيز همان مبلغ به او تسليم نمودند و او را نزد پسر عم خود عبد اللّه بن جعفر طيار فرستادند عبد اللّه نيز همان مبلغ و همان مقدار بزال داد و باكسير نظر همايون امام حسن مس محنت زال به طلاى فراغت مبدل گرديد .
اى ز هر دستى كه در انديشه آمد پيشدست * وى بهر كامى كه در اميد گنجد كامكار
گر نكردى چرخ پيدا دست گوهربار تو * مرزبانرا لفظ بخشش نامدى هرگز به كار
حكايت : از حاتم طائى سؤال نمودند كه از خود كريمتر ديدهء
گفت بلى وقتى در باديه ميرفتم ناگاه بموضعى رسيدم و خيمه كهنه ديدم بزكى بر در خيمه بسته و زالى نشسته چون مرا بديد پيش دويده عنان مرا بگرفت و در خانه خود فرود آورد در اين اثنا پسرش رسيده زال گفت اين بز را بسمل كن تا بجهة مهمان طعامى ترتيب دهم پسر گفت نخست بصحرا روم و هيزم آرم پيرهزن گفت تا تو بصحرا روى و بازگردى دير شود و مهمان گرسنه ماند اينچوب خيمه را بشكن پسر چوب را شكسته بزك را بكشت و طعامى مهيا ساخت ملاحظه نمودم از مال دنيا به غير از آن هيچ چيز ديگر نداشت آن را نيز در راه مهمان نهاد ، در وقت مراجعت با زال گفتم مرا ميشناسى گفت نى گفتم من حاتمم بايد كه بقبيله من آئى تا در حق تو تكلفى كنم و حق ضيافت بگذارم زال گفت « انا لا نطلب القرا اجرا » ما بر مهمان اجر نستانيم و نان نفروشيم و از من هيچ چيز قبول نكرد دانستم كه از من كريمتر است
حكايت : از اصمعى منقولست كه وقتى بسفرى ميرفتم
در شبى كه باران ميباريد و هوا تاريك بود راه گم كردم ناگاه آتشى از دور ديدم و سادات عربرا عادت آنبود تا در شبها آتش مىافروختند تا اگر غريبى به راه گذارى راه گم كرده باشد بروشنائى آتش بجانب ايشان آيد و آن را نار القرى ميگفتند بالجمله بروشنائى آتش متوجه شدم چون نزديك رسيدم مردى را ديدم بر سر توده ريگ ايستاده ميگويد اى غلام آتش را برافروز كه امشب بغايت سرد است و باد خنك ميوزد باشد كه مهمانى بجانب ما توجه نمايد اگر امشب مهمانى به خانه من آيد ترا از مال خود آزاد