تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 513

مساهمون:

ص٥١٣
اكل طعام يزيد فرمود تا دست از او بازداشتند و بر زبان آورد كه چون بر سفره نشست و از طعام ما خورد ديگر مروت اقتضاى آن نميكند كه او را آزار كنيم

حكايت : آورده - اند كه على بن هشام از مقربان مأمون بود

و در باب ضيافت يدوبيضا مينمود ، روزى مأمون در اثناى محاوره او را به سمت جود و سخاوت و صفت ضيافت تعريف ميكرد و معتصم برادرزاده مأمون كه با او صفائى نداشت گفت فردا وقتى كه على بن هشام طعام چاشت نخورده باشد به خانه او رويم و به‌بينيم كه چه خواهد كرد و شرايط چگونه بتقديم خواهد رسانيد روز ديگر بوقت موعود به منزل او رفتند عبد الوهاب بغدادى گويد كه من نيز همراه بودم چون از قدوم خليفه خبر يافت باستقبال شتافته خدمت كرد مأمون گفت امروز در منزل تو طعام صباح خواهم خورد على زبان بمعذرت گشوده گفت مرا از آمدن امير المؤمنين خبر نبود تا طعامى لايق ترتيب نمايم ما حضرى كه هست بياورم و در مطبخ على بن هشام هميشه ديكهاى پر گوشت مهيا بود بعضى پخته و بعضى نيم پخته و مربيات و حلويات مرتب ميداشت تا اگر مهمانى بىوقت در رسد شرمندگى نبايد كشيد على الفور فرمانداد كه خوانسالار از اقسام اطعمه و اشربه متعاقب و متواتر حاضر سازد ، عبد الوهاب گويد بجهة امتحان مغز طلبيدم همان لحظه حاضر ساخت و معتصم ديگرانرا بر اين ميداشت كه مغز قلم طلب نمايند مطبخى چون دانست كه اگر گويد مغز نيست على آزرده مىشود مجموع گاوان و گوسفندانيكه حاضر بودند همه را كشته و استخوانهاى ايشانرا جوشانيده بياورد آخر كار شخصى مغز خواسته خوانسالار چونديد كه گاو و گوسفند نماند و عذر نميتواند گفت اسب تازى كه على بده هزار دينار خريده بود كشت مغز قلم آن را بمجلس فرستاد و مجموع خدم و حشم و خواص و امرا كه همراه خليفه بودند از مغز قلم سير شدند و از كمال همت على متعجب گشتند مأمون با برادر زاده گفت آنچه در شأن او ميگفتم بر تو ظاهر شد هنوز در اينباب سخنى دارى و على بن هشام خوانسالار را بجهة آنكه اسب را كشته بود بتربيت مخصوص گردانيد و انعام كلى بخشيد

حكايت : يكى از دزدان عرب حكايت كرد كه نوبتى در باديهء ميرفتم

ناگاه گذر من بر قبيلهء افتاد كه در ميان ايشان مردى بود مانند رستم و حاتم بشجاعت و سخاوت مشهور چون از وصول من خبر يافت مرا به خانهء خود فرود آورد و چند روز كه در آنجا بودم هرروز شترى ميكشت بجهة من با او ميگفتم يك شتر در اين چند روز مرا كافى بود