تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 514

مساهمون:

ص٥١٤
جواب داد كه رسم من نيست كه گوشت كهنه پيش مهمان برم و چون هفتهء در وثاق او اقامت نمودم شبى فرصت يافته گله شتران او را راندم روز ديگر جوان ميزبانرا ديدم كه مانند شعله آتش ميآيد چون نظرش بر من افتاد گفت اى بيمروت .
ز كوى حق گذارى رخت بسنى * نمك خوردى نمكدانرا شكستى
آخر آوازهء شجاعت و دلاورى من بسمع تو نرسيده بود آنگاه تير در كمان پيوسته گفت
بروز حرب مجوف كنم ز يكفرسنگ * به تير در زره تنگ حلقه نقطه خال
سوسمارى در آنصحرا ميدويد با من خطاب كرد كه اگر سخن مرا باور نميدارى ملاحظه نماى كه دم سوسمار را چگونه خواهم دوخت و خدنگى گشاد داده دم سوسمار را بر زمين دوخت و تير ديگر در كمان نهاده گفت مهرهء پشت او را خواهم زد .
چو بوسيد پيكان سر انگشت او * گذر كرد از مهرهء پشت او
پس تير در كمان رانده گفت هدف اين تير سينه تو خواهد بود من آغاز تضرع كردم و گفتم شترانرا به تو گذاشتم دست از من بدار گفت تا آنها را به جائى نرسانيكه از آنجا آوردهء ترا نگذارم و من شتران در پيش انداخته بقبيله او رسانيدم گفت چه چيز ترا بر اين حركت باعث گشت گفتم احتياج .
آنچه شيرانرا كند رو به مزاج * احتياجست احتياجست احتياج
و چون ديدم كه تو هرروز شترى ميكشى با خود گفتم كه اينمرد كمال مروت و جوانمردى دارد و اگر شتران او را برانم او از پى من نيايد و از من عفو فرمايد جوان گفت چون چنين است بيا و بيست شتر جدا كن كه به تو بخشيدم من بيست شتر جدا كردم و در شان او قصيده غرا گفتم

حكايت : آورده‌اند كه نوبتى امير المؤمنين على عليه السّلام را گريان ديدند

پرسيدند كه يا امير المؤمنين سبب گريه چيست فرمود كه هفت روز شده كه مهمان به خانه ما نيامده

حكايت : نوبتى سيصد نفر اسير از موضعى به خدمت معن بن زايده آوردند

معن بقتل ايشان فرمانداد جوانى در ميان آنطايفه بود كه به حد بلوغ رسيده بود گفت اى امير ترا به خدا سوگند مىدهم كه ما را نكشى تا هركدام آبى بياشاميم معن فرمانداد تا همه را آب دادند همان پسر برخاست و گفت ايها الامير ما ميهمان تو شديم و اكرام ضيف بر ذمه سادات واجبست معن گفت راست گفتى و فرمود همه را آزاد كردند

حكايت : در كتب تواريخ مسطور است كه وقتى ملكشاه سلجوقى

به شكار
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 514 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )