آن را خريده بود با خود گفت كه اينجواهر ثمين لايق قاآنست آن را بدرگاه پادشاه برد قاآن مرواريد را بخاتون داده فرمود تا ضعف آنچه تاجر از درويش خريده بود بوى دادند
حكايت : ديگر آنكه نوبتى شخصى از اهل طمع بر سر راه قاآن آمده
سؤال نمود پادشاه فرمود كه صد بالش به او دهند اهل ديوان با يكديگر گفتند كه مگر قاآن نمىداند كه صد بالش چه مقدار است آنزر را نزد وى بايد برد چون بر آنوجه عمل نمودند نظر قاآن بزرها افتاده پرسيد كه اين چيست جوابدادند كه وجهى استكه بفلان سائل انعام فرمودهء گفت اين بغايت چيزى حقير است و مرا شرم ميآيد كه شخصى از من سؤال نمايد و اين محقر به او دهم اينمبلغ را مضاعف سازيد
حكايت : اهل باهنكو از شهرهاى خطا عرضه داشتند كه ما را هشت هزار بالش زر قرض است
و موجب تفرقه ما خواهد بود چه غرما مطالبه مينمايند اگر فرمان شود تا مواسات كنند بتدريج ادا كنيم و به كلى مستاصل نگرديم قاآن فرمود كه الزام غرما به مواسات موجب اسارت ايشان باشد و اهمال سبب اضطراب رعايا اولى آنست كه از خزانه ادا كنيم و منادى كردند تا قرضخواهان حجتها بياوردند و وجه از خزانه بستدند
حكايت : بوقت آنكه شيراز به تصرف قاآن در نيامده بود
شخصى بيامد و زانو زد و گفت صاحب عيالم و پانصد بالش زر قرض دارم و از شيراز بآوازهء جود قاآن آمدهام فرمود تا او را هزار بالش زر دهند كفات توقفى كردند كه زيادت بر ملتمس او اسراف تواند بود فرمود كه بيچاره از راه دور و دراز بآوازهء ما آمده است ملتمس او به قرض و اخراجات او اگر مزيدى رود چنان بود كه محروم بازگردد روا نتوانداشت آنچه اشاره شده بود بىتعويقى بدهند تا شادان برود
حكايت : روزى در بازار قراقزم مىگذشت نظر او در دكان عنابفروشى افتاد
و طبعش بر آنمايل شد حاجب را فرمود تا ببالشى از آندكان عناب خرد او برفت و قدرى عناب آورد و ربع بالشيكه اضعاف آن بود بوى داد و فرمود كه چندين عناب را بها يك بالش كم باشد حاجب باقى بالش را بيرون آورد و گفت آنچه دادهام صد بهاء آن بيش است حاجب را برنجانيد و گفت او را در همهء عمر خريدارى همچو من كى افتد و فرمود تا دو بالش ديگر بوى دادند
حكايت : شخصى او را كلاهى آورد در حين مستى او را دويست بالش زر فرمود
برات نوشتند و كفات موقوف داشتند بتوهم آنكه از سر مستى فرموده ديگر روز نظرش بر آنشخص افتاد برات عرضه كردند فرمود كه بسيصد كنند و به همان سبب در توقف داشتند و هرروز