مشاهد من گشت طبيعتم از تصرف و تدبير بازماند با شاهزاده گفتم كه به غير از تسليم و توكل در اينباب چارهء نيست صبر كن تا از غيب لطيفهء رو نمايد روز ديگر سپاهى عظيم و غوغاى غريب پيدا شده بعد از لحظهء كه تاريكى فرونشست ديدم كه نصفباره در آب ريخته نيم ديوار افتاده و نيم خندق پر شده لشكر بحرجوش رعدخروش متوجه حصار شده آن قلعه را در تصرف درآوردند .
فصل چهارم از جزو چهارم در باب فضيلت سخاوت كه بهترين كمالات انسانى و نيكوترين فضايل نفسانى است
آوردهاند كه در زمان حضرت رسالت يكى از اصحاب خوشهء خرمائى بر سبيل هديه نزديكى از مهاجرين فرستاد و او با وجود كمال فقر و احتياج او را نزديكى ديگر فرستاد و همچنين او به ديگرى ارسال داشت و همچنين هفتاد خانه رفته به خانه اولين فرستادند و گفتهاند سى نفر از مشايخ يك ته نان داشتند آن نانرا پارهپاره كرده پيش يكديگر نهادند و چراغ را كشتند تا كسى را شرم نيايد كه با كل آن مبادرت نمايد و بعد از لحظهاى چونچراغ حاضر كردند هيچيك دست به آن دراز نكرده بودند
حكايت : شيخ ابو سعيد خركوشى گويد كه در مصر درويشى بود كه بجهة درويشان از اغنيا صدقه ميگرفت
نوبتى درويشى را فرزندى متولد شده با خراجات آن درماند صورت احتياج خود را بآندرويش گفته وى هرچند سعى كرد بجهة او چيزى بستاند ميسر نشد دست درويش را گرفته بگورستان برده بر سر قبر كريمى ايستاده گفت خداى ترا بيامرزد كه حاجت درويشان روا ميكردى و هرگز كسى را محروم نميساختى آنگاه يكدينار طلا كه در كيسه داشت بيرون آورده آن را به دو نيمه كرده نصفى به او تكلف نمود و نيمى ديگر را برسم قرض بويداد و همانشب بواقعه ديد كه آنمرد كريم با او ميگفت كه ديروز به زيارت ما آمدى هرچه گفتى شنيديم اما جواب نتوانستيم داد چه محبوس زندان خاموشانيم صباح به خانه ما برو ورثهاى مرا بگو كه در فلان بخارى پانصد مثقال طلا مدفون ساختهام آن را بيرون آورده به آن درويش دهند صباح بخانهء مرد متوفى رفته پيغام رسانيد و ايشان اموال او را بيرون آورده به او تسليم كردند شيخ گفت اين نقود ملك شماست مرا در آن حقى نيست و خواب من بحسب شرع اعتبارى ندارد وارثان گفتند كه از مروت نباشد كه مرده چيزى بخشد و ما بخيلى كنيم شيخ آنزر را پيش درويش برد درويش نيمدينار برداشته گفت اينقرض تست