وى بر پشت آن توقيع كرد كه مروت و جوانمردى فيض را بر آن ميدارد كه اينمال خطير براى وكيل ما بدهد و او را از حبس اطلاق كند ليكن ميان ايشان محبت قديمى نيست و چون حال بدينمنوال است ما بدين كرم و سخاوت از فيض سزاوارتريم و فرمود تا وكيل را رها كردند .
حكايت : عبد اللّه بن سليمان بن وهب حكايت كرد
كه پدرم وقتى وزير معتمد بود روزى در مجلس وزارت نشسته بود ناگاه احمد بن ابو خالد كاتب درآمد پدرم برخاسته او را در صدر نشاند و تا او نشسته بود پدرم به او مشغول بود و بهيچكارى التفات نمينمود چون احمد برخاست پدرم پاى برهنه تا در سراى او را مشايعت نمود و اين تعظيم مفرط بر من گران آمد و در چهرهء جمعى از حضار نيز آثار انكار ظاهر گشت چه رسم وزرا اين بود كه از براى هيچكس تعظيم ننمودندى و چون مجلس خالى شد گفت اى پسر سبب اين تعظيم كه احمد را كردم با تو تقرير نمايم تا بدانيكه در آنباب مصيب بودهام نه مخطى بدانكه اين مرد در زمان متوكل عامل مصر بود و مدتى مديد عمل مصر به دو مفوض ميبود سالى از ديوان متوكل او را معزول ساختند و مرا عامل آنولايت گردانيدند چون بمصر داخل شدم از حقيقت حال او تفحص بليغ نمودم تا اگر خيانتى از وى ظاهر گردد بدان بهانه تمسك نمايم اموال از او بستانم هرچند سعى كردم جز آثار نصفت و عدالت و كوتاهدستى امرى ديگر از او مشاهده ننمودم و هيچ رعيتى را از او ناراضى نيافتم و صاحب بريد مصر كه دشمن قديم احمد بود هرچند خواست كه بجهة ايذاى او بهانهء پيدا كند ميسر نشد عاقبت او را طلبيده گفتم حساب سال گذشته و امسال كه داخل عمل تو بوده است و ضبط آن متعلق به من شده است بنويس و چنان كن كه از تفاوت تسعير غله سى هزار مثقال طلا فايدهء من شود جواب داد كه من هرگز بخيانتى چنين اقدام ننمايم هرچند التماس نمودم قبول نكرد و در وقت محاسبه هرسالى صد هزار دينار بجهة مواجب خود وضع ميكرد من نيز قبول نميكردم آخر گفتم كه بجهة تو هر دو سال صد هزار دينار مجرى دارم سوگند خورد كه دينارى كم نكنم من در غضب رفتم و او را حبس كردم و او چند ماه در حبس مانده قطعا بموجب رضاى من عمل ننمود رقعهء به من نوشت كه با تو سخنى دارم ميخواهم كه مشافهة بگويم چون او را حاضر ساختم گفت خلوت كن باخراج ملازمان امر كردم گفت ايخداوند هنوز وقت آن نشد كه بر سر رحم آئى چه ميان من و تو هرگز عداوتى نبوده