از بغل بيرون آورده پيش سگ انداخت سگ نانرا خورده همچنان در غلام مينگريست نان ديگر پيش سگ انداخت سگ نانرا خورده از او صرفنظر نميكرد غلام نان ديگرش داد از غلام پرسيدم كه جيره تو چند است جوابداد كه سه نان گفتم امروز آنها را بسگ دادى خود چه خواهيكرد گفت اين سك غريبست و باميدى نزد ما آمده است من روا نميدارم كه محروم بازگردد و اگر من گرسنه مانم سهلست عبد اللّه گويد از سخن وى خوشحال شدم و او را خريده آزاد ساختم
حكايت : آوردهاند كه نوبتى سلطانمحمود كه بغايت كريه منظر درشترو بود در آئينه نظر كرده غمگين شد
آينه را بدور انداخت وزيرش گفت سبب تغير مزاج چه بود ؟ گفت مشهور چنين است كه ديدن پادشاهان نور بصر مىافزايد و اين صورت كه من دارم عجيب كه بيننده را كور نمىسازد وزير گفت صورت پادشاهرا همهكس نمىبيند اما سيرتش منظور عالميان ميگردد سيرت خوب پيش گير تا به بهترين صورتى در دلها جلوه كنى صورت خوب بجهة آنست كه صاحب آنمحبوب قلوبست زر را دشمن دار تا دوست دلها و محبوب جانها باشى
حكايت : آوردهاند كه نوبتى وكيل عنابه مادر جعفر برمكى صد هزار درم باقى آورد
و عنابه بحبس او فرمانداد وكيل از عيسى بن هلال و سهل بن صباح التماس نمود كه نزد پدر عنابه داود بغدادى رفته در استخلاص او سعى نمايند تا داود رقعهء به دختر نويسد و شفاعت كند در وقتى كه ايشان متوجه منزل داود بودند ابو صالح فيض بايشانرسيده پرسيد كه بكجا ميرويد ايشان از مقصد خود اعلام دادند فيض گفت من نيز با شما درين مرافقت نمايم و چون به منزل داود شتافتند حديث وكيل را بر زبان آوردند داود گفت من در اينباب رقعهء بمادر جعفر نويسم و ازين التماس اعلام دهم و رقعهء در اينمعنى ارسال داشته بعداز لحظهء رقعه بازآوردند بر پشت رقعه نوشته بود كه من او را بجهة ظلم و فساد حبس نكردهام بجهة مالى كه نزد او دارم محبوس گشته هرگاه كه از عهده اداى آن بيرون آيد خلاص گردد و او رقعه را بياران نموده عذر خواست عيسى و سهل كه دوستان مرد محبوس بودند خواستند كه مراجعت نمايند فيض گفت ما بجهة آن آمدهايم تا او را از حبس بيرون كنيم اكنون ما بكدام روى بازگرديم گفتند هرچه تو فرمائى چنان كنيم بر زبان آورد كه صلاح آنست كه آنوجه را قبول نمائيم و قلم برداشته مبلغ صد هزار درم بر وكلاى خود برات نوشته تا تسليم مردم عنابه كنند و با داود گفت اكنون او را تسليم ما بايد كرد داود صورت واقعه را بعنابه نوشت