باقى را بساير درويشان ده كه مرا هم احتياجى نيست ابو سعيد گويد كه من متعجبم كه از اين سه كس كدام سخىترند
حكايت : عدى بن حاتم طائى بر فرش كهنه نشستى
و جامهاى بىتكلف پوشيدى و هرسال هشتاد هزار مثقال طلا بشعرا و ارباب استحقاق دادى نوبتى دبيرش با او گفت كه چرا اين اموال را تجملات نميكنى تا بر گليم كهنه ننشينى و جامهء نامناسب نپوشى عدى جواب داد كه من حساب كردهام اگر بتجمل و تنعم معاش كنم هرسال پنجاه هزار دينار سرخ صرف آن مىشود و مرا اين خوشتر ميآيد كه اين مبلغ را بارباب احتياج دهم تا در حال حيات مرا دعا و ثنا گويند و بعداز وفات نام نيكو يادگار گذارم
حكايت : از قاسم بن عتان بن محمد طائى مرويست كه نوبتى از محلى بجهة يحيى بن خالد برمكى صد هزار مثقال طلا آورده بودند
و در صحنسراى گذاشته هنوز بخزانه نقل نكرده بودند در اين اثنا بيرون آمده خواست كه سوار شود بر در خانهء خود جمعى كثير ديد پرسيد كه اينجماعت بچه مهم آمدهاند گفتند ارباب احتياجند در اينحال يحيى يكپاى در ركاب آورده بود بر زين راست ايستاده گفت آنصد هزار مثقال طلا را بايشان دهند و بايشان قسمت كنند و مثل اين سخاوت از هيچ آفريدهء نقل نكردهاند
حكايت : فضل بن مروان كه از خواص مأمون بود روايت كرده كه شبى بجهة مهمى بدار الخلافه شدم
و تقرب من بمرتبهء بود كه هروقت كه ميخواستم به خدمت او ميرفتم و سخنى كه داشتم عرض ميكردم در آنشب بحرم خليفه رفتم او را ديدم تنها نشسته آثار تفكر و تأمل در بشرهء او ظاهر بود گفتم اى امير باعث بر تفكر چيست گفت اى فضل هرسال علما و قضات و معارف را در روز عيد انعامات مىدهم و امسال در خزانه نقدى نيست ميترسم كه اينمعنى را بر امساك من حمل كنند گفتم يا امير المؤمنين دويست هزار مثقال طلا از مال معتصم نقد شده و او را بدان احتياجى نيست اگر فرمان باشد به خدمت آورم مأمون چون اين سخن شنيده مسرور شده گفت زود باش و آنزر را بر شتران بار كرده حاضر كن و همان لحظه بفرموده عملنمودم فرمود كه كار خود تمام كن و اسامى جماعتيكه لايق انعامند بر صفحهء تقرير نماى چنان كردم و چون تفصيل باتمام رسيد پنجهزار دينار باقى مانده بود گفت اين حق سعى تست
حكايت : در كتب تواريخ مذكور است كه اوكتاى قاآن بن چنگيز خان كه وليعهد پدر بود
فسخت بسطت مملكت او تا به حدى بود كه از استنبول تا خانبالغ خطاى