بجا آور مرد گفت فرمانبردارم حسن بصرى گفتكه در هر مقام كه قدم نهى بايد كه طريقهء شفقت و مرحمت نسبت بخلق خداى مرعى دارى عيار پيشه انگشت قبول بر ديده نهاده به خانه آمده گفت از شيخ اجازت خواستم برخيز و چادر خود را به من ده تا ببازار برده بفروشم و از آنوجه سلاح خريدارى نمايم زن بموجب فرموده عملنمود عيار - پيشه اسباب جنگ بهم رسانيده و برفقاى قديم پيوست و ايشان از قدوم او اظهار مسرت نمودند چه مردى شجاع و مدبر بود در اين اثنا خبر وصول كاروانى شنيده بر سر راه رفتند و در كمينگاه غدر نشستند و چون كاروان رسيدند بيرون تاخته سر راه بر ايشان گرفتند و بضرب تيغ يمانى خاك را مرجانى و سنك را رمانى ساختند :
نار كفيده گشت سرسركشان ز تيغ * ز آن نار سنگريزهء ميدان چه ناردان
از عكس تيغ چهرهء بددل گمان برى * كآبستن است تيغ يمانى بزعفران
و در يك لحظه جمعى از تجار را به خاك هلاك انداخته برخى را اسير كردند و اموال و اسباب ايشانرا در حيطهء ضبط آوردند و با يكديگر گفتند اكنون بقتل اينجماعت بايد كوشيد كه مبادا روزى ما را بشناسند و بخصومت ما كمر بندند مرد تائب را گفتند اين كار از تست جوابداد كه من با وجود توبه بر اينحركت هرگز اقدام ننمايم دزدان گفتند اين كار كه ما پيش گرفتهايم بىسفك الدماء باتمام نرسد و هركه قدم در وادى ما نهاد بايد كه شفقت و مرحمت را خير ياد كند آنشخص انديشه نمود كه از آنكار اگر ابا و امتناع نمايد شايد كه حصهء به او ندهند لاجرم سوداگرانرا بگوشهء برده خواست تا ايشان را بعالم آخرت فرستد كاروان سالار گفت اى جوان هيچ نمىانديشى كه اگر جمعى از مسلمانان را بيجرمى بكشى در روز فزع اكبر جواب مالك الملك متعال چگوئى مرد عيار پيشه گفت اى ياران هرچند كه ياران من بسبب خلاص شما بر من انكار كرده حصهء بر من نخواهند رسانيد اما من شما را بجهة رضايخدايتعالى آزاد كردم از اينموضع تا شهر پنجفرسنگ است بتعجيل برويد و خود را به شهر رسانيد قافلهسالار گفت ايجوانمرد حقى عظيم بر ما ثابت گردانيدى اكنون ميان ما و تو محبت مؤكد و دوستى مؤيد گشت من فلان بن فلانم و خانهء من در فلان محله است و واهب العطايا مال بسيار به من ارزانى داشته اگر روزى ترا احتياجى روى نمايد نزد من آى تا ترا خدمتى نمايم و ديگر آنكه فلان حمار سياه كه فلان بار بر پشت او است از منست و من كيسهء از جواهر نفيسه