و ظالم و مردم آزار بود بعداز مدتى از افعال و اعمال خود پشيمان شده دست در دامن توبه و انابت زد .
اى كه هستى بمعاصى مزهكش * توبه هم بيمزهء نيست بچش
در اين اثنا بعزم سفر مكه روانشد در حين مراجعت بصحرائى رسيد نظرش بر گرگين سكى افتاد كه مويهايش ريخته و لاغر و نحيف گشته و از تشنگى زبانش بيرون افتاده رئيس را بر او رحم آمده خدمتكار خود را بآوردن آب و نان اشارت كرد و بدست خويش آنسگ را آب و نان داده رسنى در گردنش كرده به منزل برد و جامه از تن بيرون كرده به نفس خود روغن در آنسك ماليد و خدمتكار را گفت تو از من بهتر نيستى ميخواهم كه روزى دو نوبت به همين شيوه روغن در تن كلب مالى و باندك زمانى آنكلب موى برآورده به قوت شد و از خانه رئيس به جائى نرفت و چون مقتضاى اجل منشور
« فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ » *
بر رئيس خواند شبى يكى از فضلا او را در خواب ديده از حالش پرسيد جواب داد كه بعد از دفن من ملائكه عذاب قصد من كردند مقارن آنحال از بارگاه عظمت و جلال پيغام بايشان رسيد اگرچه اين شخص سگى از سگان دوزخست اما كرم ما او را در كار سگى كرد
حكايت : آوردهاند كه در ولايت بصره مردى بود كه وجه معاش خود از قطع طريق مهيا ساختى
و روزگار بسرق گذرانيدى بعد از مدتى بخاطرش رسيد كه بر عقلاى عالم و ازكياى بنى آدم مخفى و مستور نيست كه حشرونشر و ثواب و عقاب و بهشت و دوزخ حقست چون حال بدينمنوال شد بهتر آنكه بعد از اين دست به حق مسلمانان دراز نكنم و همان لحظه به خدمت حسن بصرى رفته توبه كرد و خصمان خود را كه مال ايشان برده بود پيدا كرده در استرضاى آنجماعت ميكوشيد و چون صنعتى نميدانست باندك روزى آنچه بود در مدت مديد خرج كرد و بىبرگ فروماند عيال و متعلقانش گفتند آنوقت كه نسيم توبه بر رياض آمال تو نوزيده بود ما از شاخ عهد تو ميوه مقصود ميچيديم و اكنونكه قامت تو بخلعت انابت آراسته گشت از لباس مطلوب عريان گشتيم صلاح در آنست كه همان كار خود در پيشكيرى و الا يقين بدانكه در هلاك خود و ما سعى ميكنى مرد عيار پيشه بتحريك و ترغيب زن نزد حسن بصرى رفته گفت ايها الشيخ از محنت فقر و فاقه بتنگ آمدهام و عزم آندارم كه توبه بشكنم گفت اگر البته در نقض پيمان خواهى كوشيد يك نصيحت من