حكايت : آوردهاند كه نوبتى منصور دوانيقى طعام مىخورد
در اين اثنا عمزادهء او يعقوب بن داود بن على بن عبد اللّه عباس درآمد منصور او را تعظيم كرده به خوردن طعام تكليف نمود يعقوب جواب داد كه چيزى خوردهام و چون از مجلس بيرونرفت ربيع حاجب او را گرفته پنجاه تازيانه نوازش نمود روز ديگر اقارب و عشاير او جمعشده پيش منصور از ربيع شكايت كردند منصور گفت ربيع مردى عاقلست و هرگز از او امرى بيموقع صادر نگردد و ربيع را طلبيده پرسيد كه ديروز چرا يعقوب را ايذا كردى گفت بجهة آنكه امير او را تعظيم نموده بطعام تكليف نمود او جواب داد كه چيزى خوردهام و اينمعنى نهايت بىادبيست چه بر خوان ملوك به جهت شرف نشينند نه بواسطه علف و من او را ادب كردم تا ديگرى بدينحركت اقدام ننمايد ابو جعفر معذرت او را قبول كرده از خويشان عذر خواست
حكايت : آوردهاند كه نوبتى زبيده به خدمت هرون آمده اظهار گله كرده
گفت مأمونرا از امين امتحان ميدارى و در تربيت او بيشتر سعى مينمائى من نميدانم كه باعث بر اين چيست رشيد جواب داد كه من بارها هردو را امتحان نمودم از مأمون هميشه آثار فهم و كياست و عقل و فراست ظاهر ميگردد و از امين خلاف اين بظهور مىپيوندد و اگر خواهى امروز هردو را امتحان كن آنگاه دو خادم طلبيده گفت كه يكى نزد امين و ديگرى نزد مأمون رويد و بگوئيد كه ما خدمتكار قديمى شمائيم هرگاه كه خلافت بشما رسد در حق هريك از ما چه احسان مينمائيد چون هردو خادم روانشدند يكى به خدمت امين رسيده بر وفق مزاج او تقرير مقدمات نموده بعداز لحظهاى گفت چون نوبت خلافت به تو رسد در حق من چه لطف فرمائى جوابداد كه ترا بمزيد تقرب اختصاص دهم آنخادم ديگر نزد مأمون رفته همان سخن پرسيد مامون دواتيكه پيش او نهاده بود برداشته بجانب خادم انداخت و گفت اى نمكبحرام از من چيزى التماس ميكنى كه موقوف بوفات امير المؤمنين است اميدوارم كه امريكه متعلق باينمعنى باشد هرگز به من نرسد هردو خادم مراجعت نموده آنچه شنيده بودند عرضكردند هارون با زبيده گفت حقيقت حال بر تو ظاهر شد و در اينمعنى كه امين را با مأمون تقدم نمودم بمحض خاطر تو بود و الا او استحقاق تقدم نداشت .