تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 493

مساهمون:

ص٤٩٣
كاش حافظ نزدى دم ز خط و شعر و هنر * ارنه دوشاب خور منجرهء لر بودى
و الحق مضمون اين ابيات در زمان ما كه سنه اربع و الف هجريست وضوح تمام و وقوع ما لا كلام دارد و مسخره و مطرب و اراذل و اوباش و ارباب فسق و فجور اعتبارى عظيم دارند علما و فضلا و ارباب استعداد و شعرا بغايت بىاعتبارند چنان كه اگر مسخره‌اى صد مرد فاضل را بقتل آورد او را در برابر آن فعل شنيع بدشنامى نيازارند تا بقصاص چه رسد
مرا ز دست هنرهاى خويشتن فرياد * كه هريكى بدگرگونه داردم ناشاد بزرگتر ز هنر در عراق عيبى نيست * ز من مپرسكه اين نام بر تو چون افتاد هنر نهفته چو عنقا بماند ز آنكه نماند * كسى كه بازشناسد همايرا از خاد تمتعيكه من از فضل در جهان ديدم * همان جفاى پدر بود و سيلى استاد
بالجمله كسائى گويد روزى بقال با من خطاب كرد كه هنوز وقت آن نيامد كه اين كاغذ پاره‌ها را در حفرهء ريزى و آب در آن بندى تا سبز شود من بملامت او دست از دامن مطلوب رها نكردم و از سرزنش او متقاعد نگشتم و بمحنت فقر و فاقه صبر نمودم تا در فنون علوم بدرجه قصوى رسيدم اما پريشانى حال من بمرتبهء انجاميد كه قدرت بر ترتيب جامه نو نداشتم لاجرم بكهنه قناعت كرده بخيه بر بخيه ميزدم و با خود ميگفتم :
بعلم كوش ز عريان تنى چه دارى عار * كه جرم ميوه چوبى پوست شد لذيذتر است
روزى بر در خانه خود ايستاده بودم ناگاه ملازمى از امير بصره آمده گفت امير را اجابت كن گفتم امير را با من چه رجوعست و من با اينجامها بمجلس او نتوانم آمد خادم بازگشت و بعداز لحظه‌اى آمده يكدست اثواب قيمتى و هزار مثقال طلا پيش من گذاشته گفت اينرا بپوش و پيش امير حاضر شو من بموجب فرموده عمل نمودم و چون نظر امير بر من افتاد گفت خليفه فرموده است كه بجهة تعليم فرزندان او امين و مأمون ترا ببغداد فرستم و همين لحظه ترا روان بايد شد چون ببغداد رسيدم هرون فرمود كه تا محمد امين و عبد اللّه مأمون را نزد من آوردند و چون شروع در تعليم نمودم طبقهاى زر نثار كردند و در آن روز از آن نثار چندان زر جمع كردم كه هرگز تعقل آن نكرده بودم و هرماه دو هزار مثقال نقره وظيفه من معين شد چون مدتى از اين