بگذشت هرون گفت كه ميخواهم امين و مأمون بر منبر رفته خطبه بخوانند گفتم ايشانرا در آن فن يگانهء روزگار ساختهام و چون روز جمعه امين خطبه خواند نوبت ديگر امرا و اعيان طبقهاى زر نثار كردند و از آن ممر نيز اموال غير محصول بحصول موصول شد و هرون نيز در حق من انعامهاى كلى نموده گفت هر آرزوئى كه دارى بخواه گفتم از دولت امير هيچ آرزوئى بالفعل ندارم اما ميخواهم كه مرا رخصت فرمائى كه ببصره روم تا مردم شهر انعام خليفه را در حق من مشاهده نمايند هرون فرمود تا مثالى به حاكم بصره نوشتند كه هفتهء دو نوبت ترا با معارف شهر بسلام كسائى بايد رفت و چون ببصره رسيدم در خانه خود نزول كردم اتفاقا بقال با جمعى به خانه من آمد و چون چشم من بر او افتاد گفتم ايها الشيخ ديدى كه از آن كاغذها چه درختى سبز شد و چه ثمر داد .
نافه را كيمخت رنگين سرزنشها كرد و گفت * نيك بدرنگى ندارد صورت زيباى من
نافه گفتش ياوه كم گو كارمت معنى مراست * اينكاينك شاهد گويا دم يوياى من
پير در مقام اعتذار برآمده گفت معذور دار كه جهل مركب مرا بر آنسخنان داشت
حكايت : آوردهاند كه نوبتى ابو سفيان پدر معويه بمجلس خسرو پرويز رفته
بالشى بجهة او فرستاد تا ابو سفيان بر آن بالش نشيند چه رسم اكاسره آنبود كه هركرا تعظيم ميكردند بجهة او بالشى ميفرستادند ابو سفيان بالش را بر سر نهاده بر آن ننشست پرويز پرسيد كه چرا بر بالش ما ننشستى جواب داد كه خواستم كه بالش پادشاه را بر عزيزترين اعضاى خود نهم و هيچ عضوى از سر عزيزتر نديدم لاجرم آن را بر سر نهادم پرويز اين ادب را از او پسنديده ابو سفيانرا تشريفى فاخر و انعامى وافر داد
حكايت : آوردهاند كه معتصم خليفه هشت هزار غلام خريده
از آن جمله چهارده نفر از خواص او بودند و بهتر و مهتر آن طايفه سيما بود و معتصم نسبت به اين غلامان محبت تمام داشت و هميشه زبان بتوصيف ايشان گشوده ميگفت :
نظر زهره و مريخ بهم بافتهاند * كه همه رود نوازند و همه شير شكار
بگه رزم ندانند بجز اسب و سلاح * بگه بزم ندانند بجز بوس و كنار
و از آن ميان با سيما محبتى مفرط و تعلقى عظيم داشت روزى ابراهيم بن مهدى نزد معتصم رفته او را متفكر يافت پرسيد كه موجب ملالت چيست جوابداد كه اى عم من يك