تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 492

مساهمون:

ص٤٩٢
گفت نوبتى ملازمان هرون الرشيد بطلب من آمدند و تا من جامه مىپوشيدم متعاقب جمعى ديگر رسيدند و من خوفناك و انديشه‌مند روان شدم و با خود گفتم آيا سبب چه باشد كه در طلب من اينهمه مبالغه مينمايد چون بمجلس خليفه رفتم و بجاى خود ايستادم مروان بن ابى حفظه شاعر را ديدم كه در صف نعال ايستاده و سر در پيش افكنده و كرسى در پيش هرون نهاده‌اند و دخترى كه پنجساله بود در آن نشسته هرون گفت اى اصمعى اين حرامزاده يعنى مروان بن ابى حفظه را مىبينى كه در مدح معن بن زايده چه گفته است و بيتى چند برخواند مضمون آنكه سخاوت بر معن ختم شده و تا قيامت مجموع اهل سخا و كرم عيال او خواهند بود اصمعى گويد گفتم بناى سخن شاعر بر كذب فاحش است اگر امير از او عفو فرمايد از كرم دور نباشد گفت او را من اين نوبت ادبى ميكنم تا ديگر امثال اين بىادبى نكند و فرمود تا مروانرا به زخم تازيانه بنوازند چون الم تازيانه بوى رسيد آغاز ناله كرده گفت اى امير المؤمنين در حق آباواجداد تو قصايد غرا گفته‌ام فرمود كه بخوان او قصيدهء طويل در مدح بنى عباس تقرير كرده هارون خوشحال شده سى هزار درهم به او بخشيد و با من خطاب كرد و گفت ميدانى اين دخترك كيست گفتم لا و اللّه گفت اين نبيرهء منست برو و بوسه بر سر او زن من متحير بماندم كه اگر خلاف فرمان او كنم شايد كه مرا عقوبت كند و اگر بر فرموده جرأت نمايم غيرت او را بر آن دارد كه مرا برنجاند در اين اثنا به اين ملهم شدم كه آستين بر سر او انداخته سر آستين خود را بوسيدم رشيد از آن ادب خوشحال شده گفت اگر بخلاف اين امرى از تو صدور مييافت بقتل تو فرمان ميدادم و ده هزار درم به من بخشيد و من بسلامت از دار الخلافه بيرون آمدم و آنزرها را تصديق نمودم بشكرانهء آنكه از آن بليه خلاص گشتم

حكايت : از كسائى منقولست كه در ايام تحصيل روزگار به فقر و فاقه ميگذرانيدم

و هر بامداد كه صبح صادق پيراهن نيلگون بماتم شب چاك ميزد من دراعه طلب پوشيده بمدرسه ميشتافتم و برهگذر من بقالى بود هرروز از من سئوال مينمود كه بكجا ميروى ترك اين شغل بيحاصل كن و دست در حرفهء زن كه قوت لا يموتى از آن پيدا بشود چه جمعيكه در اين فن بدرجه كمال رسيده‌اند عاقبت از رنج بيهودهء خويش پشيمان شده‌اند و زبان بدين ابيات گشوده‌اند :
كاش حافظ پسر احمد كنكر بودى * تا ز دينار و درم كيسه او پر بودى
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 492 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )