چندانكه ميتوانى ببر صالح حيران مانده از غايت استعجاب دست بزر نميكرد فضل گفت هيچ غلامى دارى گفت نى فضل دو غلام را طلبيده فرمود تا دو بدرهء زر كرده برداشته همراه صالح به خانه او بردند صالح گفت من هرگز اين تعقل نكرده بودم كه شخصى را اينهمه همت باشد
حكايت : آوردهاند كه نوبتى هرون الرشيد قرآن ميخواند
بدين آيه رسيد كه
« أَ لَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَ هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي »
حقتعالى كه علام الغيوبست اخبار ميفرمايد كه فرعون لعين فخر كرد بسلطنت مصر هارون حاجب را طلبيده گفت در بغداد تفحص نماى و خسيسترين و لئيمترين خلايق را نزد من آر حاجب شرط تجسس بجا آورد ناگاه مرديرا ديد در خرابه به خاك نشسته و سگى چند نزد او حلقه زده ايستاده بودند با خود گفت از اين شخص خسيسترى در جهان نخواهد بود چه بمصاحبت كلاب راضى شده او را نزد هرون آورد هرون الرشيد از وى پرسيد كه چه نام دارى جوابداد كه طولون سؤال نمود كه پيشه تو چيست گفت سگبانى گفت ترا بامارت ولايت مصر ميفرستم توانى كه از عهدهء ضبط آن بيرون آئى بر زبان راند كه در اينباب از خود به تقصير راضى نخواهم شد خليفه فرمود تا تشريفى فاخر در او پوشيدند و مهمات او را ساخته به طرف مصرش فرستادند ندما از اينمعنى متعجب شده از سبب اين سؤال نمودند رشيد گفت چون فرعون بملك مصر مينازيد و به آن مفاخرت و مباهات مينموده من آن ملك را بخسيسترين رعاياى خود دادم تا مردمان بدانند كه ملك در حضرت خداوند عز و علا قيمتى ندارد بالجمله طولون بمصر رسيده بتلقين اركان دولت ارتكاب امور خطير نموده مدتى مديد حكومت كرد از او پسرى متولد شد احمد نام بغايت جواد و عالى همت بود آوردهاند كه احمد بن طولون هرروز جامهء ميپوشيد كه قيمة آن پانصد مثقال طلا بود و نماز شام آنجامه را مىبخشيد و چون جامه بخشيدن او از حد اعتدال تجاوز نمود وكلاء او همان جامهها را كه احمد بخشيده بود به قيمت مناسب ميخريدند و باز بجهة او ميآوردند چون احمد از اينحال خبر يافت آنجامها را در وقت بخشيدن بخاتم خود مهر ميكرد تا ديگر آنجامها به جهت او نتوانند آورد .
حكايت : آوردهاند كه چون آوازهء سخاوت و جود حاتم طائى با قطاع و ارباع جهان رسيده
وصيت مكارم او مسموع اقاصى و ادانى گشت قيصر روم بجهة امتحان كس نزد حاتم فرستاده از او صد شتر سرخ موى طلبيده حاتم در قبيلهء خود منادى كرد كه هركه