تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 488

مساهمون:

ص٤٨٨
تو متعلق است دختريرا اختيار كن و صداق معين ساز تا براى تو بخواهم يعقوب جوابداد كه من عروسى را ميخواهم كه صداق وى بهمرسانيده‌ام و مهيا ساخته‌ام پير گفت ما خود چيزى از آن نمىبينيم يعقوب به خانه رفته شمشيرى بيرون آورده گفت اى پدر عروس مملكت را خطبه خواهم كرد :
عروس مملكت آن در كنار گيرد تنك * كه بوسه بر دم شمشير آبدار دهد

حكايت : با ابو نصر قشيرى گفتند كه شيخ با يزيد بسطامى مىگويد

كه دوش ميخواستم تا از كرم حضرت صمديت در خواهم تا قلم عفو و اغماض بر صحايف جرايم عباد كشد و خلق اولين و آخرين را در بحر غفران غوطه داده از چرك گناه پاك سازد و ليكن شرم داشتم كه اينقدر حاجت به آن درگاه عرض كنم ابو نصر گفت با يزيد آن قرب در حضرت احديت بعلو همت يافته

حكايت : از ميمون قداح مرويست كه پيش از تقلد منصب خلافت روزى اطلسى نزد عمر عبد العزيز آوردند

تا بجهة خود جامه كند آن را بهشتاد مثقال طلا قيمت كردند عمر دست در آن ماليده گفت بدن از اينجامه افكار مىشود از اين نرم‌تر و بهترى پيدا كنيد و در وقتى كه زمام مهام انام در قبضهء اقتدار او بود نوبتى صوفى بجهة او آوردند كه جامهء از آن ترتيب دهد از قيمة آن پرسيد گفتند كه بشش مثقال نقره خريده‌اند گفت اين بغايت نرم است و اگر من اينجامه بپوشم تن من در راحت افتد و از مشقت برهنها و گرسنها غافل مانم جامهء درشت‌تر براى من پيدا كنيد من او را از حال آن اطلس خبردار نمودم متبسم شده گفت آن روز در طلب ملك بودم و بىتحمل آن ملك دنيا ميسر نگردد و امروز در طلب ملك آخرتم و اين مملكت بتحمل مشقت بدست ميآيد

حكايت : آورده‌اند كه نعمان بن عبد اللّه كه ملازم فضل بن يحيى برمكى بود

در مجلسى زبان بمكارم و مآثر وجود و مفاخر فضل گشوده ميگفت فلانرا صد هزار بخشيد و فلانرا دويست هزار انعام فرمود صالح بن جذيمه انصارى انكار كرده گفت اگر اينمعنى را مشاهده ننمايم هرگز قبول نكنم كه شخصى اينهمه مال تواند بخشيد نعمان سخن صالح را بفضل رسانيد اتفاقا روزى از محلى صد هزار درم بجهة فضل آوردند فرمود تا آن نقود را پهن كرده نطعها بز بر آن گستردند و همانروز صالح بخانهء فضل آمده فضل ندما را فرمود تا آن نطع را از روى زر دور كردند و فرمود كه اين زرها را برداريد ايشان قصد زر كردند با صالح گفت تو نيز از اين زر
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 488 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )