شبها نماز بسيار ميكرد و دوات و قلم و كاغذى بر سر سجاده گذاشته بود و چون سلام نماز ميداد دوات و قلم برداشته هرچه از جور و قتل و ظلم و نهب خلايق بخاطرش رسيده بود بر آنكاغذ ثبت مينمود و على الصباح از قوت بفعل ميآورد و ابو الزياد كه از فحول شعرا بود در اين باب قطعهاى نظم كرده مضمون آنكه كار تو به آن صياد ميماند كه در سرماى سخت مرغان صيد كرده بود و در حين كشتن مرغان از شدت برودت آب از چشمانش ميرفت چنان كه گوئى بر قتل مرغان ميگريد بر منبر رفتن و گريه كردن و همانلحظه بر قتل خلايق امر كردن همين صورت دارد و چون اين نظم بابو جعفر رسيد ابو الزياد را طلبيده گفت آنچه در حق ما گفتهء بخوان ابو الزياد قطعه مذكور را خوانده منصور خندانشده فرمود تا او را خلعت دادند
حكايت : آوردهاند كه نوبتى مهدى خليفه به حج رفته
چون بمدينه مكرمهء رسيد شرف زيارت سيد عالم صلى اللّه عليه و إله حاصلكرده بر سر منبر رفته وعظ آغاز كرد و بعداز وعدووعيد بيان عدل و شرف خود كرده اعرابيكه در آن مجلس حاضر بود از راه دهان بادى رها كرد و جمعى از عوانان خليفه اين صورت را مشاهده كرده او را گرفته نزد خليفه بردند مهديگفت ايمرد من پسر عم رسول خدايم و تو با من استهزا ميكنى اعرابى گفت اينفضيلت را هيچكس انكار نكند و مادام كه خطبه و وعد و نصيحت ميكردى استماع نموده تصديق ميكردم چونشروع در تزكيهء نفس كردى و سخن از عدالت در ميان آوردى آنحركت از من سرزد زيراكه بر جاى راستان رفته زبان بدروغ گشودهاى مهدى خجل شده پرسيد كه ترا از كجا معلوم شد كه من دروغ ميگويم و در دعوى خود صادق نيستم عرب گفت در عراق مزرعه نفيس داشتم وكيل تو به غصب آنمزرعه را از من گرفته من هرچند كه تظلم نمودم داد نيافتم چونحال ترا با خود چنين مىبينم حال ديگرانرا نيز با حال خود چنين قياس ميكنم مهدى گفت من خليفه خدايم و قبض و بسط امور مسلمانان در قبضه اقتداز من است هرچه از من صدور يابد محض و عين صوابست عرب گفت ايخليفه اگرچه آنسخن اول يكضرطه جايزه داشت اما صله اين سخن دو ضرطه است خليفه در خنده افتاده فرمود تا حكمى نوشتند كه مزرعه عرب را به او رد كنند
حكايت : آوردهاند كه حاكم ماوراء النهر مرديرا بند كرده
بدرگاه هارون الرشيد فرستاده عرضكردند كه اينشخص اينمملكت را بهمزده بجهة آنكه خبر فوت امير المؤمنين را در اينديار شايع گردانيده رشيد در غضب رفته از او پرسيد