تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 483

مساهمون:

ص٤٨٣
چهار نوبت در اثناى محاوره از من نسبت بوى ترك ادب واقعشده اما او با من عتاب نكرد و بلطف مرا از آن بىادبى آگاه ساخت اول آنكه چون اول‌بار به خدمت او رسيدم گفتم من شعبىام جواب داد كه اگر نشناختمى رخصت دخول ندادمى ديگر آنكه نوبتى با من سخنى ميگفت گفتم چه فرمودى گفت اى شعبى ندانسته‌اى كه از ملوك و خلفا اعادهء سخن التماس نبايد نمود ديگر آنكه نام مردى در مجلس او مذكور ميشد من آنمرد را بكنيت نام بردم چون آن لفظ دلالت بر تعظيم ميكرد گفت ندانستهء كه در پيش پادشاهان تعظيم غير نبايد كرد خطاى چهارم آنكه گفتم امير المؤمنين بجهة من حديثى نويسد گفت از جهة ما نويسند اما ما بجهة كسى ننويسيم

حكايت : در حبيب السير مسطور است كه عبد الملك بخواب ديد كه چهار نوبت در مسجد الحرام بول كرده

صورت واقعه را با سعيد بن مسيب كه از فقهاى سبعه و شيعه مدينه و شاگرد امام زين العابدين على بن الحسين عليه السّلام بود تقرير كرد سعيد گفت اينخواب تو دلالت بر آن مىكند كه چهار نفر از پسران تو بدرجه سلطنت رسند عاقبت چهار پسر او وليد و سليمان و يزيد و هشام پادشاه شدند از عبد الملك مروان منقولست كه گفت هركه خواهد كه يكى از اهل بهشت را ببيند در عروة بن زبير نگرد آنگاه گفت در زمان حكومت معويه شبى من و عبد اللّه زبير و مصعب بن زبير در مسجد الحرام نشسته بوديم در اثناى محاوره با هم گفتيم ببايد هركدام بگوئيم كه چه آرزو داريم عبد اللّه زبير گفت تمناى من آنست كه حرمين را در تصرف آورم و بر يمن نيز استيلا يافته بر مسند خلافت نشينم مصعب گفت آرزوى من آنست كه عراقين و خراسانرا تسخير نمايم و سكينه بنت حسين بن على بن ابيطالب عليه السّلام را در حباله نكاح آرم من گفتم ميخواهم كه مانند معويه بر جميع بلاد اسلام مستولى شوم و عروه بن زبير گفت من از اينها نميخواهم مگر بهشت و رضاى آفريدگار من و عبد اللّه و مصعب هرسه بتمناى خود رسيديم شك نيست كه عروه نيز بآرزو خواهد رسيد .

حكايت : آورده‌اند كه حجاج شبها از منزل بيرون آمده

با عسسان در محلات كوفه ميگشت و به بام خانه‌ها برآمده گوش ميكرد كه مردم با يكديگر چه ميگويند نوبتى گوش بر روزن خانه‌اى نهاده شنيد كه دو كس با يكديگر سخنى ميگويند و يكى از ايشان در باب حجاج سخت غلو مىكند و دشنامهاى صريح ميدهد و ابواب طعن و لعن مفتوح داشته