تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 480

مساهمون:

ص٤٨٠
به من دهى زر تسليم كنم فرمود از موضع معين خرما نميفروشم اما آنمقدار خرما كه از من بخرى بعداز انقضاى موعد تسليم نمايم من مبلغى دادم و چند وسق خرما خريدم آنسرور آن نقود را باعرابى داده چون قريب بوعده رسيد روزى رسول اللّه را ديدم به تشييع جنازه بصحرا تشريف ميبرد و بجهة شدت حرارت هوا در سايهء درختى نشسته پيش رفته دست در گريبان مباركش زدم و گفتم اى پسر ابو طالب من شما را نيكو شناسم كه چونمال مردم بستانيد در اداى آن طريق مدافعت و مماطلت پيش گيريد و در مطالبت آن وام دقيقهء از دقايق سفاهت نامرعى نگذاشتم در اين اثنا عمر بن الخطاب شمشيرى در دست و بر من بانگ زد و خواست كه مرا برنجاند سيد عالم فرمود كه اى پسر خطاب احتياج به آن تهور نبود او را بحليمى و كريمى ترغيب ميبايست نمود و مرا بر اداى وام تحريص ميبايست كرد برو و از فلان موضع اين مقدار خرما تسليم او كن و بجهة آنكه او را ترسانيدى بيست پيمانه ديگر بوى ده چونعمر خرما تسليم من نمود با خود گفتم زهى لطف و مرحمت و زهى حلم و شفقت و همان لحظه به خدمت آنحضرت رفته ايمان آوردم

حكايت : آورده‌اند كه نعمان بن منذر كه از ملوك عرب بمزيد سياست و مهابت ممتاز بود

نوبتى به شكار رفته از سپاه دور افتاده بعداز آنكه بهرطرف تاخته مانده شده درختى از دور بديد بآنطرف توجه نمود اعرابى ديد در زير آندرخت نشسته و پاى دراز كرده سرود ميگفت نعمان او را تهنيت گفته از اسب فرود آمده نزد او نشست و در اثناى سخن از او پرسيد كه نعمان بن منذر را ميشناسى اعرابى در جواب گفت در ايام جوانى ميان من و مادر او طريق تعلق و تعشق مسلوك بود و شبها تا روز با مادرش در بستر استراحت خفته‌ام
خوش آنشبها كه سر بر آستان دلستانم بود * ز خاكپاى او مهر خموشى بر دهانم بود
نعمان خجل گشته خاموش شد و بعداز لحظه‌اى خدم و حشم او از اطراف و جوانب پيدا شده در برابر نعمان خدمت كردند پير دانست كه او نعمانست روى بر خاك نهاده بتضرع گفت « ايها الامير اعف عن الشيخ الكاذب » نعمان بخنديد و از سر جريمه او درگذشت

حكايت : آورده‌اند كه نوبتى حجاج بهنگام پيشين كه حرارت مفرط بر هوا استيلا داشت

از مدينه بيرون آمده ناگاه بمزرعهء رسيد ديد كه مردى دهقان تخم بر زمين مىافشاند از او سئوال نمود كه حجاج را ميشناسى گفت بلى مردكى فاسق فاجر