غدار نابكار سفاك و ظالم است گمان من آنست كه بشقاوت او در روى زمين متنفسى نباشد حجاج گفت مرا ميشناسى دهقان جوابداد كه نى گفت من حجاجم دهقان جوابداد كه تو مرا ميشناسى گفت نى دهقان گفت من از مولاى آل زبيرم كه در سالى سه روز ديوانه ميشوم و امروز از آن جمله است حجاج بخنديد و تعرضى به او نرسانيد
حكايت : از ابو عبد اللّه روايت كردهاند كه نوبتى در مجلس مأمون بودم
سخن بذكر طعامها منجر شده مامون گفت هريسه طعامى لذيذ است خصوصا كه هنگام صبح تناول نمائى قوت تمام از او حاصل شود
چشمه روغن در اطراف هريسه بامداد * شيوهء جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهارُ داشت
و خوانسالار را طلبيده فرمود كه فردا هريسه ترتيب نماى روز ديگر مجلس خليفه رفتم خوانسالار انواع اطعمه حاضر ساخت الا هريسه مامون از او پرسيد كه هريسه به تو فرموديم چرا نياوردى جوابداد كه فراموش كردم مرا معذور دار كه از من بزرگترى رسم نسيان در جهان آورده مأمون پرسيد كه آنمرد كه بود گفت آدم صفى عليه السّلام قوله تعالى فنسى مأمون گفت ما نيز با تو همان كنيم كه خداوند تعالى با آدم كرده آنگاه گفت از خانه ما كه بهشت است بيرون رو « قوله تعالى
اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً »
ترا از خوانسالارى معزول كردم و زياده به او عتاب نكرد حميد طوسى كه از جمله جباران بود چون ديد كه مأمون خوانسالار را بضرب و ستم نرنجانيد به خانه رفته خوانسالار خود را صد تازيانه زد خوانسالار گفت ايها الامير از من چه گناه صدور يافته جوابداد كه گناه از براى تو نيست خوانسالار خليفه هريسه را فراموش كرد ترا تأديب ميكنم كه مثل آنحركتى نكنى
حكايت : گويند شخصى باسكندر گفت فلان دختر تو را دوست ميدارد
ذو القرنين گفت با او چكنم آنشخص بر زبان آورد كه بقتل او فرمان ده اسكندر جوابداد كه هركه ما را دوست دارد او را بكشيم و هركه دشمن ما باشد بقتلش مبادرت نمائيم پس بر اين تقدير هيچكس را در روى زمين زنده نبايد گذاشت
حكايت : از مردى شامى كه خارجى بود منقولستكه گفت نوبتى بمدينه رفتم
ناگاه جوانى ديدم زيباروى مناسب اعضا در غايت جمال بر استرى نشسته از مشاهدهء او شكوهى در دل من افتاده از كسى پرسيدم كه اين كيست گفت حسين بن على بن ابيطالب است چون نام او شنيدم از غايت عداوت او چون افعى بر خود پيچيدم و از غايت بيتابى پيش رفته گفتم تو پسر على بن