تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 479

مساهمون:

ص٤٧٩
چون بجريمهء خود معترفست از او عفو كرديم

حكايت : آورده‌اند كه هرسال سلطان ابراهيم غزنوى امام يونس سجاونديرا طلب نموده

ميفرمود تا در بارگاه او وعظ ميگفت و امام در اثناى موعظه سخنان بيمحابا بر زبان مىآورد نوبتى خواجه مسعود وزير سلطان به امام يونس گفت سلطان مانند آتش و درياست كه در او محابا نباشد زبان خود را نگاهدار تا آسيبى به تو نرسد به آن سخن ملتفت نشده روز ديگر بر منبر رفته با وزير خطاب كرد كه امير غافل پيغام داده بودى كه حق مگوى و مداهنه كن تا با اين ظالمان بدوزخ به روى من در اين باب مخالفت خواهم نمود و حق خواهم گفت تا شما با من ببهشت رويد اولا اين جزيها كه بر سكاوند نهادهء ظلم است و اگر ميدانى و ميستانى ظلمست مستان و اگر اخذ آنها جايز ميدانى ماتم ايمان خود بدار سلطان ابراهيم تمامت آنوجوه را ببخشيد و تا آخر دولت خسرو ملك بر آنقرار بماند و عالمى از بركت صدق آن پادشاه در عالم راحت و رفاهت افتادند

حكايت : از عبد اللّه بن سلام مرويست كه گفت با يكى از احبار يهود مصادقت ميورزيدم

و ميان ما و او قواعد و داد استحكام داشت و چون حضرت مقدس نبوى صلى اللّه عليه و إله بمدينه مهاجرت فرمود من بشرف ملازمت آنسرور مستسعد شده ايمان آوردم و يار من بر ملت يهود ثابت بود من بارها او را نصيحت كردم و با سلام دعوت نمودم مؤثر نيفتاد و نوبتى به مسجد نبى رفتم دوست قديمى را ديدم كه در صف مسلمانان نشسته و كمر خدمت بر ميان بسته از مشاهدهء اين صورت مبتهج و مسرور شدم و باعث بر اسلام او سؤال نمودم جواب داد كه نوبتى تورات ميخواندم ناگاه بذكر پيغمبر آخر الزمان رسيدم و صفات و حالات او را حفظ نمودم هرروز به مسجد ميآمدم تا آثار آن را مشاهده نمايم و باندك روزى مجموع آنصفات را در او ديدم و در تورات خوانده بودم كه تحمل و عفو بر خشم و غضب نبى آخر الزمان غالب باشد ميخواستم تا اين معنى را نيز در آنحضرت مشاهده كنم نوبتى در مسجد ايستاده بودم ديدم كه اعرابى بر شترى سوار دررسيد و نزد رسول اللّه سلام كرد و بر زبان آورد كه من از فلان قبيله‌ام كه اطاعت ملت تو نموده‌اند و در ميان ايشان قحطى عظيم روى نموده از حضرت چشم عنايت و احسان دارند رسول صلى اللّه عليه و إله با امير المؤمنين على گفت يا على از فلان وجه چيزى نزد تو باقى مانده است جواب دادنى حيرت بر آنحضرت استيلا يافته پيش رفتم و گفتم يا ابا القاسم من خرماى سلف خواهم خريد اگر از فلان خرماستان خرما