خود نظر كنى و يقين بدانى كه مرا بيجرمى بقتل رسانى روز قيامت در حضور حاكم عادل در دامنت آويزم و حيف باشد كه چنان رخسار زيبا و طلعت دلارا بجهة چون من گدائى معذب گردد مصعب از اين سخن انديشناك شده گفت از خون تو گذشتم آن شخص گفت حيات بيمال از مرگ بدتر است مصعب امر كرد تا هرچه از او گرفته بودند بوى دادند
حكايت : موسى بن عتبة روايت كرد كه سالى كه هرون الرشيد به حج آمده بود
من در كعبه طواف ميكردم جعفر بن يحيى را ديدم جعفر پيش من آمده گفت اى موسى چرا به خدمت خليفه نيامدى گفتم او مرا طلب ننموده گفت من داعى اويم و ترا استدعا مينمايم روز ديگر متوجه سراپردهء هارون شدم هيچكس از خدام مرا منع نكرد چون بمجلس درآمدم جعفر بن يحيى گفت بيوقت آمدى چه خليفه بغايت در غضب است زينهار كه سخن درشت بر زبان رانى چون نزد هرون رسيدم مردى ديدم كه با بند و زنجير پيش او ايستاده و نطعى گسترده و سياف حاضر شده هارون آن بيچاره را مخاطب ساخته گفت خداى مرا بكشد اگر من ترا نكشم من سلام كرده بنشستم و با خود گفتم مسلمانى كشته خواهد شد و معلوم نيست كه قتل او به حق باشد بهتر آنكه در اين باب كلمهء بگويم شايد كه اثرى نمايد پس گفتم اى امير در باب اين شخص امر خدا و رسول را ياد كن از روى غضب گفت امر خدا و رسول چيست گفتم قوله تعالى
« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ »
يعنى ايجماعت مسلمانان اگر فاسقى شما را خبرى دهد پس تفحص كنيد آن را و از روى جهل بقومى آسيب مرسانيد تا پشيمان نگرديد بامداد برآنچه كردهايد « و قال رسول اللّه لا تصدقو النمام » يعنى سخنچينرا تصديق مكنيد هرون گفت از اينمرد عفو كردم و فرمانداد تا كتاب حديث حاضر ساختند و سى حديث بر من و هزار دينار در حق من انعام فرمود و من از پيش او بيرون آمده او را از و بال خون ناحق و آنمرد را از قتل و خود را از قصر خلاص ساختم
حكايت : آوردهاند كه چون سفاح كه اول خلفاى عباسى بود بر مسند سلطنت نشسته
جهانرا از لوث وجود ناپاك بنى مروان پاك ساخت بعضى از معارف و اكابر شام بكوفه آمدند كه دار الخلافهء سفاح بود و التماس كردند كه سخن خود را بعرض رسانند سفاح رخصت داده گفت شخصى از ميان خويش اختيار كنيد تا باصالت خويش ماجرا عرض كند شاميان پيرى سالخورده و جوانى