كنى كه عبارت از نبوت و الوهيت است مهدى فرمود تا هزار مثقال طلا و اسبى بعرب دادند
حكايت : در كتب تواريخ آوردهاند كه روزى وقت عصر حضرت مقدس نبوى بجهة اداى نماز متوجه مسجد شد
و در اثناى راه كودكان مهاجر و انصار بازى ميكردند چون آنسرور را ديدند سلام كردند رسول اللّه صلى اللّه عليه و إله از كمال خلق كريم لحظه پيش ايشان توقف نمود چون طفلان شنيده بودند كه امام حسن و امام حسين ( ع ) با آنسرور ميگويند كه شتر ما باش و آنحضرت بقبول ملتمس ايشان زبان ميگشاد پنداشتند كه ايشان نيز اين اراده توانند نمود لاجرم گفتند « يا رسول اللّه كن جملنا » آنحضرت زمام الزام در قبضهء تصرف ايشان داده بعد از لحظهء بلال بجستجوى آنسرور آمده ديد كه كودكان گرد آنسرور برآمدهاند و دست در دامان آفتاب اشراف زدهاند بلال بانك بر ايشان زده سيد عالم فرمود اى بلال بحجرهء ما رو و بنگر كه چيزى هستكه ما خود را از اينطفلان باز خريم بلال جوزى چند آورده در كف مبارك سيد عالم ريخت آنسرور با كودكان گفت « اتبيعونى جملكم بهذه الجوزات ؟ » گفتند بلى يا رسول اللّه رسول آنكرد كانها را بايشان داده فرمود « رحم اللّه اخى يوسف باعوه بثمن بخس دراهم معدودة و باعونى بثمان جوزات »
حكايت : آوردهاند كه سلمان فارسى حاكم بلدهء از بلاد شام بود
و عادت و سيرت او بهيجوجه تبدل نشده به همان طريقكه هميشه سلوك مينمود در ايام امارت تحصيل معاش مينمود روزى در بازار ميگذشت مرديرا ديد كه به جهت چهار - پاى خود علف خريده و كسى را مىجست كه پى كار گيرد چون سلمانرا بديد او را نشناخته به پى كار گرفت و بحمل آن حشيش تكليف كرد سلمان آنعلف را بر سر نهاده روان شد در اين اثنا مردم به او رسيده گفتند ايها الامير اين علف را كجا ميبرى آنشخص چون دانستكه حمال وى امير شهر است خوفناك شده در پاى سلمان افتاد و بوسه بر قدم او داده گريان شد بر زبان آورد كه .
نشناختمت ز روى معنى * عيبم مكن « الغريب اعمى »
و خواست كه آنبار را از گردن سلمان بردارد سلمان فرمود كه چون از تو قبول نمودم كه اين بار را بخانهء تو رسانم از عهدهء عهد خود بيرون بايد آمد
از عهدهء عهد گر برون آيد مرد * از هرچه گمان برى فزون آيد مرد
و چون به خانه آنشخص رسيد گفت من از عهدهء عهد خود بيرون آمدم اكنون تو عهد