تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 474

مساهمون:

ص٤٧٤
فرمود خواجه گفت سه نوبت گفت رخصت ده تا پياده شوم و غاشيه را بر دوش گرفته در ركاب تو بروم گفتم اينمعنى شكوه سلطنت را كم كند و تو اولو الامرى اگر چنين امرى از تو صادر شود مفضى بفساد ملك گردد

حكايت : در حبيب السير مسطور است كه نوبتى مهدى عباسى به شكار رفته

از خيل و حشم خود دور مانده ناگاه خيمهء سياه به نظر او درآمد و چون خليفه بغايت گرسنه بود متوجه آنخيمه گشت از اعرابيكه صاحب آنمنزل بود پرسيد كه ميهمان ميخواهى عرب گفت ميهمان ميخواهم اما تو بغايت جسيم و سفيد و عظيم الشأنى و من چيزى كه لايق تو باشد ندارم .
آمد خيالت نيمشب جا ندادم و گشتم خجل * خجلت بود درويش را بيگه چو مهمان دررسد
مهدى گفت هرچه دارى بياور عرب نان ذرت و قدحى شير حاضر ساخت و مهدى آن را خورده گفت ديگر چه دارى عرب كوزهء شراب آورده و پياله از آن بمهدى داد خليفه گفت ميشناسى من كيستم عرب گفت لا و اللّه مهدى بر زبان آورد كه من از خدام خاص خليفه‌ام عرب زبان بدعاى او گشوده كاسه ديگرى بوى داد مهدى بعد از تجرع آن قدح گفت ميشناسى مرا عرب بر زبان راند كه تو گفتى من از خدام خليفه‌ام مهدى گفت نى بلكه از امراى صاحب اختيار خليفه‌ام عرب بدعاى او مشغول شده گفت كلبه مرا بنور حضور خود منور ساختى و چون قدح سوم بمهدى داد گفت آيا ترا به حال من معرفتى هست عرب جوابداد كه آرى از امراى خليفهء مهدى خود گفت من امير المؤمنينم عرب كوزهء شراب از پيش مهدى برداشت خليفه پرسيد كه چرا چنين كردى گفت كاسه اول كه خوردى گفتى از خدام خليفه‌ام و من قبول كردم و در قدح دوم بر زبان راندى كه از امراى اويم و من او را نيز مسلم داشتم و در پياله سوم دعوى كرديكه من خود خليفه‌ام اگر قدحى ديگر به تو دهم خواهى گفت كه من رسول رب العالمينم مصلحت نيست كه ديگر شراب خورى مهدى بسيار بخنديد و بعد از زمانى اكابر و معارف از اطراف و جوانب بدانموضع رسيده فرود آمدند و دست بر كمر زده بايستادند عرب دانست كه خليفه است خوفناك شده مهدى گفت لا بأس اليك اعرابى را همراه خود ببغداد برده روز ديگر در مجلس خلافت نشسته باحضار او فرمانداد اعرابى به آن محفل درآمده چون آن تجمل و حشمت ملاحظه نموده گفت « اشهد انك صادق و لو ادعيت الرابعة و و الخامسة » يعنى گواهى مىدهم كه تو صادقى اگرچه مرتبه چهارم و پنجم را نيز دعوى