رسول اللّه التماس دارم كه ما را از خاك بردارى و در اكل اين طعام با ما موافقت نمائى حضرت امام حسين عليه السّلام از اسب فرود آمده با ايشان طعام تناول نمود آنگاه گفت شما نيز تا به منزل من آئيد تا من نيز شما را ضيافت كنم كودكان بوثاق آن ثمره شجره نبوت شتافتند و آنحضرت ايشانرا ضيافت نموده هريك را خلعتى فاخر داد
حكايت : آوردهاند كه نوبتى معتصم عباسى به شكار رفته از خدم و حشم خود دور مانده
و در اثناى راه بموضعى رسيد پيرى را ديد كه پشتهء خار بر لاشه خرى بار كرده بود و آنخر در وحل افتاده و پير مضطرب گشته خليفه از اسب فرود آمده و دامن بر ميان زده آنخر را از وحل بيرون آورده پير را مدد كرده آنخر را بار كرد و معتصم هرگاه به شكار رفتى هزار مثقال طلا در تركش ريختى تا اگر در راه سايلى يا محتاجى بوى رسد آن مبلغ را بوى دهد چون پير متوجه شهر شد خليفه گفت اى پير دامن بگير پير جوابداد كه جامه من دامن ندارد خليفه منديليكه در ميان زده بود بيرون آورده بدست پير داد و آنزرها در آن منديل ريخت و پير به شهر آمده خر خود را فروخته اسبى خريده و كلبه محقر خود را فروخته خانهء دلگشا بيع كرد مردم به او گفتند تو به اين ثروت چگونه رسيدى جوابداد كه بزرگى به نظر كرم در من نگريست و اين از آثار نظر اوست گفتند همان كلبه ترا كافى بود گفت بزرگان گفتهاند كه شكر نعمت منعم اظهار نعمت است اگر چنين نميكردم آثار كرم خليفه ظاهر نميشد عجبست كه يكهزار مثقال طلا پنج من شاه است هرچند طلا بيقدر باشد در تركش ريختن و بر كمر بستن عجب مينمايد متعرض نفهميده كه سلاطين خود تركش بر ميان نهبندد بلكه ديگران تركش ايشانرا بردارند و معذلك اينمعنى از معتصم دور نيست چه گويند قوت بازوى او بمرتبه بود كه دو گوسفند را به دو دست نگاه ميداشت تا پوست ميكندند و مجموع سلاطين ماضى زر در تركش ميداشتهاند و آن را كيشفدا ميگفتهاند چنانچه انورى گفته
كيشفدا برگشاد راز نهان گفتنى * زهره در آنرزمگاه حقه زيور شكست
شاه بدان بنگريد گفت كه روز چنين * مال مهاجر گرفت جيش پيمير شكست
حكايت : سلطان سنجر سلجوقى خواجه افضل كرمانى را كه از فضلاى عصر بود
و از علماى دهر برسالت به جائى فرستاد و چون خواجه مراجعت نمود سلطان بنفس خود او را استقبال نمود و در اثناى راه سه نوبت سخنى در گوش خواجه گفت جواب داد كه من باينمعنى راضى نيستم شاگردان از خواجه سؤال نمودند كه سلطان با شما چه