تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 472

مساهمون:

ص٤٧٢
او به دو زانو نشست ندما گفتند اينمعنى هيبت سلطنت را ضرر دارد هرون جوابداد كه هر هيبتى كه بتواضع زايل گردد قابل زوال بود حكايت آورده‌اند كه سيد عالم ( ص ) شش درم به امير المؤمنين على عليه السّلام داد كه بجهة وى پيراهنى خريدارى نمايد امام المتقين به آن مبلغ پيراهنى خريده چون حضرت رسالت را نظر بر آن پيراهن افتاد فرمود كه اگر بدن من بدين پيراهن خو كند و ديگر مثل اين پيراهن بهم نرسد آزرده گردم و حيا آنحضرترا منع ميكرد كه على مرتضى را با قاله آن بيع امر فرمايد لاجرم خود بنفس نفيس ببازار شتافته با يهودى كه خداوند آن پيراهن بود گفت تواند بود كه فسخ اين بيع نمائى يهود قبول نموده آنحضرت بر سه درم پيراهن خشن خريده متوجه منزل شد در اثناى راه كنيزكى را ديد كه ميگريست و جزع ميكرد از او پرسيد كه سبب گريه تو چيست گفت خداوند من سبوئى داده بود كه بجهة او آب برم سبو شكسته شد ميترسم كه مرا لت كند آنسرور يكدرم داده سبوئى خريده و بكنيزك داد كنيزك گفت بسبب آنكه دير كرده‌ام ميترسم مرا برنجاند حضرت سيد عالم صلى اللّه عليه و إله همراه كنيز به خانه رفته از صاحبش التماس نمود كه او را نرنجاند و آنطايفه هنوز باسلام نيامده بودند از اين تواضع حيران شده از سر بيگانگى برخاسته كلمه شهادت بر زبان راندند و آنكنيزك را آزاد كردند و آنحضرت درويشى را ديد كه از روى اضطراب سؤال مينمود آن دو درم را به او داده فرمود كه نيكو چيزيست تواضع و اقتصار يعنى قناعت كه ببركت آن تنى پوشيده گشت و بندهء آزاد گرديد و اهل ذمتى از ذل كفر بعز اسلام رسيد و درويشى محظوظ شد

حكايت : آورده اند كه مأمون با يحيى بن اكثم كه قاضى القضات بود بتماشاى صحرا رفته

در وقت رفتن كه از كوچه باغها ميگذشتند مأمون در سايه ميرفت و يحيى در آفتاب و در وقت مراجعت چنان اتفاق افتاد كه مأمون در آفتاب اسب ميراند و يحيى در سايه قاضى گفت اى امير - المؤمنين تو باينجانب توجه نماى كه سايه است مأمون جواب داد كه هنگام رفتن من در سايه بودم و تو در آفتاب درآمدن نيز خود در سايه اسب رانم و تو را در آفتاب گذارم از مقتضاى عدالت دور باشد قاضى گفت هميشه ما در سايهء عنايت خليفه‌ايم اگر لحظه‌اى در آفتاب رويم سهل باشد مأمون گفت آنچه با تو بود از تواضع بجا آوردى اما از عدالت تجاوز جايز ندارم حكايت آورده‌اند كه حضرت امير المؤمنين امام حسين عليه السّلام نوبتى براهى ميرفت و جمعى از كودكان چيزى ميخوردند چون آنحضرترا ديدند برخاسته گفتند يابن
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 472 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )