در اسب نشسته در جوشن رود و روى به طرفى آورد كه محل هلاك او بود و بواسطهء كاغذى كه به آب تر شود از ورطهء هلاك دور شود دختر عاجز ماند گفت بجواب اين سخن مبادرت نمايم جوان بخانهء خود رفته دختر با كنيزكان خود گفت چگونه از عهدهء اين جواب مشكل بيرون توانم آمد كنيزان بگفتند صلاح آنست كه بخانهء اينجوان رويم و بحيلهء كه دانيم تحقيق اين نكته هم از او كنيم دو كنيز نادر الحسن با دختر قيصر اتفاق نمودند و كنيزان بزينت و تجمل تمام خود را بياراستند و دختر قيصر جامهء چركين و چادرى كثيف پوشيده صراحى شراب و مرغى چند برداشته متوجه به خانه جوان گشتند و با او گفتند ما چون امروز كمال علم و فضيلت و حسن گفتار و لطف كردار ترا مشاهده نموديم شيفته صحبت و فريفته الفت تو گشتيم و امشب بهوس ملاقات تو آمدهايم دختر صراحى و پياله و مرغها را بر زمين نهاد كنيزان بعداز اكل و شرب از هرجا سخنان در ميان آوردند تا بوسيله آن حرفى از جواب مسئله استفسار نمايند صورت نهبست لاجرم خواستند كه بقدحهاى لبريز او را مست گردانند و در حالت مستى از او اين سخن سؤال نمايند اما جوان هرچند شراب بيشتر خورد عقل و خرد او زياده گشت كنيزان گفتند ايجوان اگر تو جواب مسئلهايكه از دختر قيصر پرسيدى بگوئى از ما هركدام كه مختار تو باشد با تو در فراش عشرت دست در آغوش كنيم جوان گفت مرا بقول شما اعتماد نيست شايد كه چونمراد حاصل كنيد كار مرا در توقف اندازيد اگر حلى و زيور و ملبوسات خود را نزد من مرهون كنيد و من آن را اندرون نهاده در آن را مقفل سازم زبان به بيان آنمشكل بگشايم و هركدام از شما كه خاطرخواه من باشد اختيار نمايم كنيزكان بدينمعنى راضى شده جوان بعداز اخذ اشيا و ضبط اموال زبان به بيان احوال خود گشاده
حكايت : رهن كردن مادر و پدر خود را باسب و جوشن و حديث پروانهء كه وزير به او داده بود
و به آب تر شدن آن را بتفصيل نقل كرد ايشان گفتند هركدام از ما كه مطلوب تست در تحت تصرف خويش آور جوان گفت هركدام از شما در اوج حسن آفتابى درخشندهايد .
شما هريك به خوبى بىنظيريد * بر اوج حسن خورشيد منيريد
اما من دلبستهء اين خدمتكار شماام ايشان گفتند مگر خرد در دماغ تو نيست
دماغى كه اندر سرش مغز نيست * اگر در ببارد كه خود نغز نيست