تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 455

مساهمون:

ص٤٥٥
بجهة اين قصه بقتل رساند در اين باب فكرى كرده رقعهء بيكى از امراى سرحد كه به او اعتمادى داشت نوشت كه آورنده رقعه را سياست كن و با وزير گفت فلان امير مبلغى كثير از اموال رعايا بتغلب گرفته ميخواهم كه بآنولايت رفته مثال مرا به او رسانى و او را گرفته به حساب آنولايت مشغول گردى و هرچه دارد از او بستانى وزير با خود گفت اين جوانكه بما رسيده است هنوز رعايتى نكرده‌ايم صواب آنست كه اين مهم را به دو رجوع نمائيم تا منفعتى به دو عايد شود و آن توقيع را بآنجوان داده او را بآنصوب فرستاد و در اثناى راه جوان تشنه شده بكنار چاهى رسيد چون ريسمانى نداشت دستار خود را كه مثال قيصر بر گوشهء او بسته بود در سطلى بسته بچاه فرستاد و چون آب بيرون آورد دانستكه مثال پادشاه در گوشهء دستار او بود مهر آن را برداشت تا در آفتاب خشك كند چون نظر بر آنكاغذ انداخت پروانه قتل خود را مشاهده نمود از اين حسن اتفاق متعجب شده نزد وزير آمد و چون وزير بر مضمون رقعه اطلاع يافت آزرده‌خاطر گشت با جوان گفت دست از تمناى خود باز مدار و فردا ببارگاه قيصر رو و بنفس خود سخن را بقيصر عرض كن كه من در بشره تو آثار غلبه بر دختر قيصر مشاهده ميكنم روز ديگر چون باستظهار وزير بمجلس پادشاه شتافته سبب آمدن خود را بيان كرد قيصر او را نزد دختر فرستاد دختر از اينحال خبر يافته فرمود تا پرده بستند آنگاه در عقب پرده با جوان در تكلم آمده گفت چرا بنفس خود ستم ميكنى و پا از اندازه بيرون مينهى .
ايدل بسر زلف پريشانت چكار * كارى كه نه حد تست با آنت چكار در كهنه الا چوق غم خويش نشين * با گرد سراپردهء سلطانت چكار
اگر خواهى كه آنچه گفتم بتحقيق بدانى در كنكرهء قصر ما نظر كن كه خونهاى عزيزان هنوز در جوش است و روح ايشان در هواى آن مدهوش جوان گفت روزيكه قدم در راه تمناى تو مينهادم اول از جان دست شستم و آنساعت كه آرزوى طواف كعبهء كوى تو كردم سر خود را بر اين كنگرهء قصر مشاهده نمودم .
ديوانه نباشد آنكه از سر ترسد * عاشق نبود آنكه ز خنجر ترسد تا چند ز سر بريدنم ترسانى * آنكس كه سر تو دارد از سر ترسد ؟
سخن دراز مكن و بتقرير مسائل خود زبان بگشاى دختر گفت سؤال آن چيست كه زياده گردد و قابل نقصان نباشد و آن چه چيز است كه چون زياده گردد ناقص شود
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 455 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )