جواب جوان گفت
آنكه زايد شود و قابل نقصان نبود * بيقين دان كه بجز رحمت يزدان نبود
و آنچه زيادتى او باعث نقصانست آدمى و حيوانست كه هرچند بدن ايشان افزايش گيرد عمر ايشان روى در نقصان نهد سؤال آن چيست كه اندك را بسيار گرداند و تغييرى به حال وى راه نيابد و آن چه چيز است كه بسيار را كم كند و خود نيز فانى نگردد جواب آنچه اندك را بسيار كند زمين است .
آنكه اشارت بخودم ميدهد * دانه يكى هفتصدم ميدهد
آنكه بسيار را فانى كند و خود نيز منطفى گردد عنصر نار است كه از هيزم بسيار اندك خاكسترى حاصل كند و خود نيز نماند سؤال آن نيستى چيست كه خود را در لباس هستى جلوه دهد و آن چهچيز است كه بىعلم و دانش جميع اشيا را به تو نمايد جواب آن معدوم كه خود را به پيرايهء وجود بيارايد خوابيست كه بينى اما چون بيدار شوى بدانى كه آن اصلى ندارد و آنچه بىعلم حقيقت اشيا بيان نمايد آئينهايست كه بهرجانب او را نگاه دارى عكس موجود است و آن را به تو نمايد . سؤال
آن چه كار است كه يك بار كه آنكار كنى * راحتش باشد يكهفته بذات تو روان
و آن چه شغلست كه سالى چه در آن رنج برى * تا ترا عمر بود يا بى از آنراحت جان
و آن چه فعلست كه ماهى چو شوى مرتكبش * برك يكسال ترا راست شود بىنقصان
جواب
كار يكروزه كه يكهفته براحت باشند * هست گرمابه و داند همهكس لذت آن
رنج يكسال كه يكعمر از آن خوش باشيم * نيست جز وصل تو ايسرو قد غنچه دهان
شغل يك ماهه كه يكسال از آن بهره برند * زرع باشد كه از آنوجه بدست آيد نان
دختر بانگ بر جوان زد كه وصال ما بر زبان مياور كه جانها در سر اين آرزو رفته جوان گفت سخن يكيست همه مسائل خود را بيان كن دختر گفت : سؤال
آن صوفى تنگدل ازرق لباس چيست * كز گريه روى او چو ره كهكشان بود
هنگام رقص گشته سرانداز هرطرف * گاه قرار وقت سكون در ميان بود
جواب
جز تيغ شاه چيست كه از غايت گهر * پيوسته بر رخش ز مجره نشان بود
اندر نهاد او عقلا مانده در عجب * كو آبدار باشد و آتشفشان بود
سئوال آن چيست كه چون صورت خوبان دلفريبست و پيوسته مصاحب سروران