باشد و در حوايج و قضا دستگير خلايقست چنانچه هيچ مهم كلى بىاو صورت نمىبندد جواب جوان گفت آنخاتم بزرگانست و پادشاهان دختر گفت ايجوان جواب اين سئوالات را نيكو گفتى اما اينها آسان بودند و بخاطر هرذى عقل ميرسيد و ليكن دو سؤال ديگر مانده است اگر جواب گوئى عزيز شوى و الا وداع حيات بجا آورى سؤال آنكوه كه يكى دو چشمه دارد و ديگرى چهار چشمه و سيم هشت چشمه و حاصل آن چشمها يكيست بيان كن جواب آنكوه كه بر آن دو چشمه است پستان زنانست و آنكه چهار چشمه دارد پستان گاو و آنكه هشت چشمه از آن بيرون ميآيد پستان سگست و حاصل همه شير است حاضران زبان بتحسين گشودند سؤال مرديرا سه دوست بود كه همه با او در مقام صدق و صفا بودند آنشخص نزد دوستان آمده گفت مرا بشما احتياجى پيدا شده است آيا حاجت مرا رد خواهيد كرد همه زبان قبول گشودند آنمرد گفت پادشاه مرا طلب فرموده و من ميترسم كه تنها بملازمت سلطان روم ميخواهم كه شرط موافقت بجاى آوريد يكى از آن سه بر زبان آورد كه هر مهمى كه اينجا داشته باشى باهتمام من ساخته گردد اما رفاقت آن سفر از من برنميآيد و ديگرى گفت تا بدر قصر پادشاه با تو بيايم اما قدرت درون آمدن ندارم دوست سوم گفت اينجماعت دوستان سرسرى و رفيقان هردريند من با تو به خدمت سلطان بيايم و مهمات ترا بحسب دلخواه كفايت كنم تفصيل اين مجمل را بيان نماى جواب جوان گفت يكى از آن سه دوست مالست كه آدمى او را دوست مشفق خود تصور مىكند و مال مهمات دنيوى او را ميسازد اما چون خداوندش از عالم انتقال نمايد بهيچوجه با او رفاقت ننمايد و دوست دوم اولاد و اخوانند كه تا لب گور بيشتر نيايند و بيش از اين مرافقت نتوانند نمود و دوست ثالث عمل صالح و افعال حسنهء آدميست كه از او مخالفت جايز ندارد و ترك مرافقت ننمايد دختر فرمود تا پرده برداشتند چون نظر جوان بر آن شمشادقد ماهسيما افتاد زبان مقالش بترنم آمد
ساعدت را نظرى ديدم و از كار شدم * ديگر ايشوخ بدست تو گرفتار شدم
ديدمت دوش بخواب و نفسى آسودم * ليك فرياد از آنلحظه كه بيدار شدم
دختر گفت تو اكنون از من سئوال نماى اگر جواب مشكلات تو گفتم رستم و الا در قيد حكم تو پاى بستم جوان گفت من از تو سه سئوال ميكنم اگر جواب گوئى سر خود گيرم اول آنكه چگوئى در مردى كه پدر او اسب باشد و مادرش جوشن و او